رهایی از فریب
|
||
کسی که یادش نباشد به دنبال چه آمد، کسی که فراموش کرده چه می خواست و این همه سختی را برای چه بر خود هموار کرده، ما نیامدیم که به عدن باز گردیم، ما به این قمار دست زدیم که لیاقت بیشتر از آنچه داشتیم را نشان دهیم، دلمان چیز دیگر می خواست، اما دنیا پر از دلهاییست که از رویاشان نا امید شده اند، آنقدر نا امید که هر کس که حرف از خواسته ی دلشان می زند با پوزخند جوابش را می دهند،
دنیا آزمون باوریست که به اصیل ترین خواسته ها مان داشتیم
آره، میشه، همه خوشبختی ات رو تو چشمهای کسی پیدا کنی که همه بهش می گن زشت
مثل یک دسته پروانه بی هویت و دیوانه
به شعله هایت می خورم، میسوزم و تمام می شوم
در زوال روزهای تنهایی و غربت آموختم
چطور مکتوم باشم و مستور،
نگو
حتی به صمیمی ترین
که جه اندازه دوستش داری
دوست داشتن هایت را در دلت زمزمه کن
مگذار دنیا خبر دار شود
دنیا زخم خورده ی لبخندهای ماست
دنیا زخم خورده عمق نگاه ماست
بیاموز دل کندن را و دل نبستن را
بیاموز تنها پریدن را و سکوت را
این چشم ها بیچاره می کنند اگر دچارشان شوی
دیگر به بغضهایم اعتباری نیست
من یافتم آن درخت را
که می شود زیر سایه اش نشست
و آرام گریست
من یافتم آن جاده را
که می رسد به انتهای انزوا
به بوی کاهگل و پیه سوز و تنهایی
چه رسواست پیش چشم های من
عاشقی
چه فریب زشتی ست
خواستن ها و نرسیدن ها
رسیدن ها و نخواستن ها
بگذار برای همیشه این نغمه ی غم انگیز در سرم جاری باشد
بگذار برای همیشه نعش کش آرزوهایم باشم
ترس بر ات ندارد ما همه رفتنی هستیم
پیرمرد به جایی اشاره کرد، لبخندی زد و چیز به راننده گفت، صدایش را نشنیدم، اما در دلم چیزی فرو ریخت، چیزی از جنس سکوت، صدایی آرام گوشم زمزمه کرد:
«من عاشق بودم، دنیا بدون شما آدمها لطفی نداشت»
این روزها
این روزهای سخت
اگر نشکنی
اگر نشکنی
فولاد می شوی
فولاد می شوی
زن نفیس ترین کالای زندگی مدرن است، آنقدر نفیس که می توانی با یکی اش تنهایی ات را پر کنی،آنقدر نفیس که فیلسوف ترین مان هم همه چیزش را حاضر است بدهد که یک لوکس اش را داشته باشد، أنقدر نفیس که برای تصاحبش تنها پولت کافی نیست،باید از غلک زیبایی ات، اوراق بها دار قدرت ات، سپرده های شخصیت ات و خلاصه هر چیز چشمگیر دیگری که داری مایه بگذاری و آخر هم نتوانی یکی اش را کامل داشته باشی، مسخره است ولی چاره ای هم نیست اینجا آخرین زمین رقابت ما به اصطلاح مردهاست باید از آن پیروز بیرون بیاییم
البته من منکر این نمیشوم که جنس بنجل هم زیاد است مثلا ممکن است با کمی لودگی و حماقت که از ىى ارزش ترین چیزهاییست که هر مردی می تواند در اختیار داشته باشد جمعیتی از آنها را دور خودت جمع کنی و ساعت ها در کنارت داشته باشی
در کتاب «گابریل مارسل» از این داستان به عنوان تفاوت وفا با انجام وظیفه صرف مثال زده است:
زیرا چنانکه مردی عازم سفر شده، غلامان خود را طلبید و اموال خود را بدیشان
سپرد، یکی را پنج قنطار و دیگری را دو و سومی را یک داد؛ هر یک را بحسب استعدادش. و
بیدرنگ متوجه سفر شد. پس آنکه پنج قنطار یافته بود، رفته و با آنها تجارت نموده، پنج قنطار
دیگر سود کرد.و همچنین صاحب دو قنطار نیز دو قنطار دیگر سود گرفت. اما آنکه یک
قنطار گرفته بود، رفته زمین را کند و نقد آقای خود را پنهان نمود.
91»و بعد از مدت مدیدی، آقای آن غلامان آمده، از ایشان حساب خواست. پس آنکه
پنج قنطار یافته بود، پیش آمده، پنج قنطار دیگر آورده، گفت: "خداوندا پنج قنطار به من سپردی،
اینک پنج قنطار دیگر سود کردم." آقای او به وی گفت: آفرین ای غلام نیک متدین! بر
چیزهای اندک امین بودی، تو را بر چیزهای بسیار خواهم گماشت. به شادی خداوند خود داخل
شو!" و صاحب دو قنطار نیز آمده، گفت: "ای آقا دو قنطار تسلیم من نمودی، اینک دو قنطار
دیگر سود یافتهام."آقایش وی را گفت: "آفرین ای غلام نیک متدین! بر چیزهای کم امین
بودی، تو را بر چیزهای بسیار میگمارم. در خوشی خداوند خود داخل شو!"پس آنکه یک
قنطار گرفته بود، پیش آمده، گفت: "ای آقا چون تو را میشناختم که مرد درشت خویی میباشی،
از جایی که نکاشتهای میدروی و از جایی که نیفشاندهای جمع میکنی، پس ترسان شده، رفتم و
قنطار تو را زیر زمین نهفتم. اینک مال تو موجود است." 62آقایش در جواب وی گفت: "ای غلام
شریر بیکاره! دانستهای که از جایی که نکاشتهام میدروم و از مکانی که نپاشیدهام، جمع میکنم.
از همین جهت تو را میبایست نقد مرا به صرافان بدهی تا وقتی که بیایم مال خود را با سود
بیابم. الحال آن قنطار را از او گرفته، به صاحب ده قنطار بدهید. زیرا به هر که دارد داده شود
و افزونی یابد و از آنکه ندارد آنچه دارد نیز گرفته شود. و آن غلام بینفع را در ظلمت خارجی
اندازید، جایی که گریه و فشار دندان خواهد بود."
انجیل متی باب ۲۵ - آیات ۱۴-۳۰
نگاه کن!
هوا پر است از قاصدک های بی خبر
تا کی در پیله نگاهم می داری؟
هنوز بی بال و پرم؟!
بشر لحظه هایی را تجربه می کند که مملو از اشتیاق برای وصال کسی یا چیزیست، اشتیاق برای وصالی که در این دنیا هرگز رخ نخواهد داد، روح انسان این را به خوبی می داند و به یاد می آورد که چرا در اینجا اسیر گشته و اینقدر دور است از آن خواستنی ترین آرزویش، وقتی این کشش و جذبه در او قوی میشود، در میابد که در چه آزمون سختی گرفتار آمده، در اینجا سه مسیر پیش رویش است،می تواند چشم بر هر آنچه معنا دار است ببندد و سر در آغل دنیا فرو برد و نپرسد که چیست این آتش ذوقی که در دلش زبانه می کشد؟، یا می تواند چشم بر هر آنچه در دنیاست ببندد و با خود فریبی (که گونه ای پیشرفته از دگر فریبیست) بر این خیال خام باشد که برای رسیدن به آن خواستنی ترین از هر آنچه در دنیاست چشم پوشیده در حالی که در دلش هر روز به دنیا حریص تر می شود و در منیّت اش گرفتار تر یا می تواند قدم در مسیری بگذارد که در آن هر چند در آتش شوق معشوق می خواهد جان از بدنش جدا شود هر چه ساقی به پیمانه اش ریخت می نوشد و گونه اش را رنگین میکند و مدعی زهد و تقوای خیالی نیست چون که می داند چه ادعای بیهوده ایست
در این دالان تاریک و بی انتها
زنها هنوز فکر آینه اند
و مردها هنوز با تیشه
خود را جار می زنند
دیوارها
هرقدر هم بلند باشند
اسیرت نمی کنند،
ما پرواز را آموخته ایم
بیا تا دور دست ترین قله ها پرواز کنیم
و دل انگیز ترین آواز را سر دهیم
من،
رویایی دارم،
به رنگ راز آلود ترین غروب
و طعم عجیب ترین سکوت
شوق بودن با تو
از من آدمی ساخته که غروبها را می فهمد
و تنهایی درختها را احساس می کند
شوق بودن با تو
هر روز ویرانم می کند
تو هم می دانی، عاقبت چگونه خواهم سوخت
در آتشی که گرما بخش زندگی توست
آخرین آواز را سر می دهم:
به دیوارها دل مبند
دیوارها
هر قدر هم بلند باشند
سایه شان را با ما قسمت نمی کنند.
ما تا فراز ابرها قد کشیده ایم