رهایی از فریب
|
||
سیاهی لشکر خوابهای کدام دیوانه بودیم که اینطور وا ماندیم در نقش اول داستان بیداری خویش؟!
مگر از آسمان سیمان می بارید که اینقدر سخت شدیم؟
ما کودکان سبکبار کوچه های شوق بودیم
چرا لب بستیم
و در تابوت های خود به انتظار مرگ نشستیم؟
کاش رویایم زنی بود زیبا
تا در آغوش اش کشم
یا لبی خندان
تا بوسه باران اش کنم
کاش رویایم قطعه شعری بود
تا برای سرودنش
هر چه واژه بود و هست به خط کنم
یا دشمنی جان سخت
تا جان فدای کشتن اش کنم
رویای من اما چیز دیگری است
رویای من که تن نداد به هیچ کس
حتی به گرمی آغوش خیال من
من اهل غوغا نیستم
دعا آهسته می خوانم
عاشقانه را زمزمه می کنم
و حرفهایی هست که حتی به زبان شان نمی آورم
بیا و مردانگی کن
آن حرفها را تو بزن
شما حرفهایی هستید که نه تاب گفتنتان هست نه توان نگفتنتان
در حریم دلم که قدم گذاشت
گفتم
یه آتش می کشد
خودش را
و دلم را
کسی که یادش نباشد به دنبال چه آمد، کسی که فراموش کرده چه می خواست و این همه سختی را برای چه بر خود هموار کرده، ما نیامدیم که به عدن باز گردیم، ما به این قمار دست زدیم که لیاقت بیشتر از آنچه داشتیم را نشان دهیم، دلمان چیز دیگر می خواست، اما دنیا پر از دلهاییست که از رویاشان نا امید شده اند، آنقدر نا امید که هر کس که حرف از خواسته ی دلشان می زند با پوزخند جوابش را می دهند،
دنیا آزمون باوریست که به اصیل ترین خواسته ها مان داشتیم
آره، میشه، همه خوشبختی ات رو تو چشمهای کسی پیدا کنی که همه بهش می گن زشت
مثل یک دسته پروانه بی هویت و دیوانه
به شعله هایت می خورم، میسوزم و تمام می شوم