رهایی از فریب
|
||
خمار کدام افیونت شدم که چنین نایاب شد
کجا از لعل لبت نوشیدم که چنین بی رنگ شد
در کدامین شاهراهت بود که تنهایی ام جا ماند. یادت هست؟
مرا چه کار با این کوچه پس کوچه های بی خویشتنی
آه ای دنیا من چه تاریکم!
آنجا که نقش خیال می زدی یادت هست؟
هر جا که رفتی جا ماندی یادت هست؟
مرا چه کار با خویشتن تو؟
ای به هم بافته پوچ و نشخوار خالی وجود
صد خدایم می خواندت که سجده اش کنی
ای سجاده ات به صد ریا آغشته
قبله ات کجاست؟ یادت هست!؟
برای جواد ها و "می گفت جای اسم خالیست من هم نوشتم" ها
سلام
ببخشید که دیر به سوال تون جواب می دم
من عادتی دارم که تو خیلی کار ها دچار مشکلم می کنه (به خصوص تو روابط اداری که اساسش بر همین حمله و ضد حمله های لفظی هست): وقتی ازم سوالی می شه نمی تونم (و نمی خوام) سریعا یکسری حروف رو پشت سر هم بچینم و جواب دندان شکنی رو برای طرف مقابلم تهیه کنم. این رو گفتم که نگید لوکال نوع بی تفاوتی را به عنوان ضد حمله انتخاب کرده. (بله بی تفاوتی هم نوعی پاسخ است که یعنی تو آنقدر بی ارزشی که نمی خواهم جوابت را بدهم، لوکال قصدش این نبود).
"شما گفتی چرا می نویسی؟ تو خودت هم با نوشتن کاسب لذتی"
من رها نیستم دلیلی هم برای دروغ گفتن ندارم. در بند بودن افتخاری نیست که بخواهم پز اش را بدهم
این را در شروع نوشتن دوباره بلاگ هم تاکید کردم
من رها نیستم!
خودتان هم می دانید: آدم یا رها هست یا نیست
اینطور نیست که اندکی رها شوی و ذره ذره رهاییت تکمیل شود
یا من رها هستم یا نیستم که الان واضحا دارم می گم که نیستم این که بعدا چه خواهد شد را نمی دانم
آنچه تا الان بوده و اکنون هم هست در بند بودن لوکال است. رهایی و عدم رهاییم هم ربطی به نوشتن و ننوشتنم ندارد شما ظواهر را می بینی و از آنچه در ذهن لوکال می گذرد بی خبرید. ممکن است لوکال رها شده هم بنویسد.
لوکال در بند خیلی چیز هاست. شما با زیر نظر گرفتن قسمتی از ظواهر وجودش یکی از بندهایش را کشف و به او گوشزد می کنی ولی در فکرت هنوز هم شک داری که نکند این بابا رها شده است
بگذار خیالت را راحت کنم و شکت را مرتفع
این را از مقایسه با کس دیگر یا مقایسه با یک ایده آل ذهنی نمی گویم
من می بینم که در بندم
این بابا (لوکال) در بند است. در بند خیلی چیز ها
بند شهرت، قدرت
بند شهوت
بند کسی بودن ، چیزی بودن و مطرح شدن
بند غرور
بند عادت ها
بند گذشته
بند لذت ها
بند فرار از رنجها
...
من شاید از یکی از این بند ها (مثلا مطرح شدن) آن هم در نوعی خاص (مثلا شهوت نوشتن و خوانده شدن) رها شوم ولی ممکن است سرگرمی ام به بند دیگری سبب رهاییم از آن یکی شده و شما فقط ظواهر را می بینید
تو می پرسی اگر دنبال لذت نیستی برای چه می نویسی؟
آقا جواد می دانی به نظر من آدم هایی که رها نیستند یعنی بند هایی دارند (که لوکال هم جزو همان هاست) هیچ حرکتشان و هیچ فعلشان ناب نیست. ریا سر تا پای همه حرکاتشان را گرفته
بگذار دقیقا انگیزه ام را از نوشتن بگویم
من حماقت های هر روزه خودم را می بینم
بندهایم را می بینم
چیز هایی را از خودم می بینم که گاهی از خودم حالم بهم می خورد
بی دست و پایی ام را هم می بینم که چقدر عاجزم از رها شدن از این بندها
نه که زیاد سخت گیر باشم ها نه خیالت راحت لوکال که اینها را می نویسد اصلا به خودش سخت نمی گیرد این چند وقته که کلا آزاد کرده free ی free!
دست و پای بی خودی هم نمی زند و خودش را خسته نمی کند که بعد ببیند از چاله به چاه افتاده
این ها را که گفتم یک طرف ولی لوکال حالت های نابی هم تجربه کرده
حالت هایی که در آن هیچ اندوه، ترس، نگرانی، اضطرار، خودنمایی، خودخواهی و... وجود نداشت
حالت هایی که کاش می شد تمام عمرش همانگونه باشد
می دانی ما معشوقی داریم
در وجود خودمان معشوقی داریم
معشوقی که حضور او و با او بودن عین شادمانیست با حضور او ديگر چيزی نمی خواهيم (از نظر معنوی را می گويم، نياز های فيزيکی چيز جداييست)
از چیزی خیالی صحبت نمی کنم
معشوقی که خیلی وقت است که فراموشش کرده ایم
می خواهی اسمش را خدا بگذار یا فطرت انسانی یا هر چیز دیگر
معشوقی که لوکال نمی داند و نمی تواند با هیچ حرکتی مشعرانه دوباره او را تجربه کند
من تجربه ای داشتم
تجربه ای که نمی خواهم پزش را بدهم (خیلی احمقانه است که بگویم فقط من چنین تجربه ای داشتم شايد همه آدمها داشته باشند نمی دانم. آخه ما آدمک ها همیشه سعی می کنیم چیزی خاصی داشته باشیم که فقط و فقط مال خودمان است و هیچ کس دیگری آن را ندارد خواه آن یک تجربه و حالت معنوی باشد خواه یک چیز فیزکی اين تک خال داشتن از پوچی نجاتشان می دهد)
چیزی نبود که بگویم چنان عمیق که وجودم را زیر رو کرد ولی از بازی هایی نبود که فکر و خیال می سازد
این ها را نگفتم که بگویم می نویسم که شما هم بتوانید این حالت ناب را تجربه کنید
می دانم که هر که من را مقتدای فعل و فکر خود کند عصا کشش کوری است که منم
می دانم که اگر ندیده لب وا کنی خودنمایی کرده ای
راستش من خودنمایی می کنم یعنی در نیتم از نوشتن خودنمایی هم هست نه فقط خودنمایی ولی آمیختگی اش به خودنمایی را می بینم
مدتی ننوشتم، ولی دیدم در وجودم تغییری نمی بینم یعنی میل به نوشتن دارم (که توضیح دادم چیست)
لوکال شرمش نمی گیرد از این که اینها را بگوید چون چیز هاییست که در وجودش هستند و دانستن تو که بنده خدایی دیگر هستی نه از آنها کم می کند نه به آنها می افزاید
بله لوکال شهوت نوشتن و خوانده شدن دارد و اگر می نویسد برای این است که از کنترل کردن این احساس و ننوشتن هم چیزی درست نمی شود پس می نویسد
از آن هدف والا که نقش پیامبری را به لوکال می دهد هم خبری نیست اگر هم باشد پوششی زیباست بر خودنمایی هایش
لوکال بر پوچی این نمایشات واقف است می داند که پوچ است ولی از نوشتن و خوانده شدن لذت می برد
می داند که این لذت پوچ است ولی این دانستن آنقدر عمیق نیست که سبب بی عملی اش شود
حالا این لوکال با توضیحاتی که داد چیز هایی می نویسد و در پشت نوشتنش نیتی بوده که در آینده هم احتمالا خواهد بود
تو می گویی در این کار تو خشونت هست، من هیچ آسیب فیزیکی یا روانی به کسی نمی رسانم یا حداقل فکر می کنم که به غیر از خودم کسی دیگری در این بازی پوچ متضرر نمی شود (در مورد خودم اگر بشود اسمش را گذاشت ضرر چون وقتی هر کاری کنی عین ضرر است هر کاری که بکنی بی ضرر است یا بهتر بگویم تا وقتی نمی توانی هیچ کاری نکنی، هر کاری که می کنی چه این کار چه آن کار در هر صورت ضرر است)
لوکال به آدم ها می گوید:
«به خودتان نگاه کنید
به اعمالی که از شما سر می زند نگاه کنید
به فکر هایی که از ذهنتان عبور می کند، به ترس ها و تمایلاتتان
به همه این اینها نگاه کنيد
ببینید که چقدر از فطرتتان دور شده اید
ببینید که آنچه بازدارنده شماست شخصیت شماست نه فطرتتان وگرنه دست به هر کثافت کاریی می زدید»
این دعوت از یک سری حروف تشکیل شده که نهایتا یک سری مفاهیم را در ذهن تو مخاطب ایجاد می کند و من نویسنده هم نیاتی دارم در پشت آن که عمیقا به خودنمایی آلوده است
آیا آن مفاهیم جدای از نیت لوکال برای تو مفید است؟
بله لوکال سرگرم بازی بچگانه خودش است ولی دیدن این بازی برای تو مفید هست؟
اين دو سوال متفاوت است يکی می گويد آيا آن مفاهيم مفيد است؟ دومی می گويد آيا ديدن به طور کلی مفيد است؟
اصلا بگذار ببينيم مطلب مفيد چيست. مطلبی که برای تو و يا هر آدم ديگر مفيد است چيست؟
چه چيز می تواند مفيد باشد؟ چيزی هست خالص مفيد باشد بشينی بخوانی و تسليم اش شوی؟
می دانی همين قران که کلام خداست چند نفر را گمراه کرده؟ چقدر آدم را به جان هم انداخته سر هيچ و پوچ؟
حضرت علی را چه کسی کشت؟ او قران نخوانده بود؟ برايش مفيد نبود؟
می دانی شاید یکی مشغول زشت ترین فعل دنیا باشد ولی تو چنان به آن نگاه می کنی که تاثیر عجیبی بر ذهنت می گذارد این تاثیر به آن طرف بستگی ندارد آنچه مهم است نگاه توست.اگر نوشته ی لوکال هم بر تو تاثیری گذاشت مایه مباهات لوکال نخواهد بود که مثال همان ادب از که آموختی از بی ادبان بوده
حالا تو اگر این مفاهیم که لوکال می نویسد يا مشاهده بازی های پوچش برایت مفید است به اينجا بيا و بخوان وگر نه خوب وقتت را بیهوده هدر نکن چيزی را بخوان که فکر می کنی مفيد است ولی به تو ميگويم آن بيرون چيز مفيدی نيست همه بازی و نمايش است به فرض هم که باشد فايده بردن فعلی است که تو انجام می دهی فعل فايده رسانی نداريم! هر چيزی که در بيرون است بازی جديديست که تو می توانی به آن مشغول شوی. و لوکال فعلا ترجيح داده بازی هايش را عوض نکند با اين مشغوليت ها بماند و مکانيزم لذت را بفهمد.
اگر تو هم شهوت آنگونه کامنت نوشتن داری بنویس سعی نکن خودت را کنترل کنی ، ولی بیهوده سعی نکن برای من از رهایی و وابسته نبودن به لذت ها ایده الی بسازی.
سعی کن خود ارضایی هایت با آگاهی خودت انجام گيرند و بی ضرر باشند می دانی که چه می گویم. آخر اولین چیزی که انسان در نگاه کردن به فکرهایش آگاه می شود این است که دیگری را نیازارد به هر نحوی و به هر دلیلی هم که باشد دست از آزار دیگران بردارد. لذت های پوچت را ببر ولی حواست باشد دیگران را نیازاری (خودت می دانی که شهوتی دیگر را در لوکال برانگیختی که پاسخت را بدهد، ولی آزارش ندادی هر چند آنچه در لوکال برانگیخته می شود هم باز از شنیدن و نگاه لوکال است نه از فعل تو، این را کلا می گویم که میازار) منظورم این است که لذت بیهوده تو ارزشش را ندارد که کسی را بيازاری تو با خورد کردن اعصاب او هیچ کمکی که به او نمی کنی هیچ گرفتار ترش هم می کنی. ادعای بی ادعایی هم ادعای مزحکیست هیچ وقت این ادعا رو نکن تو که چیزی می گویی حتما ادعایی داری اگر نداشتی خاموش بودی و حتی نمی گفتی ادعایی ندارم.
تو خوابگاه از همه جای ايران نماينده داريم بيشتر از خراسان
بچه های تربت خيلی با حالن ما که صفا مکنيم حسابی مگه آخر ترم از دماغمون در بياد
«فالت پله پله وا مره»
«سوپر کاشمری بزار ببينيم»
هوا هم توپ توپ
«تازگی در نگاه توست نه در چیزی که به آن می نگری» نمی دانم از کیست شاید از خودم
ذهن حالت های خوشایندی را می شناسد که از آنها لذت را تجربه کرده
و حالت هایی که در آن رنج بردن را
و این تجربه ها عادت هایش را ساخته اند
من در مورد بستن راه های لذت و تحمل حالت های رنج آور چیزی نگفتم
مسئله ای که مطرح کردم فهمیدن این موضوع بود که ما همه چیز را بر روی ذهنمان بسته ایم و ذهن تنها همین راه ها را برای شاد زیستن می شناسد برای همین نمی تواند در هیچ لحظه ای واقعا زندگی کند حتی موقعی که در حالت خوشایندی قرار دارد نگران از دست دادن آن حالت است
مسئله ای که مطرح کردم فرار دائمی ما بود از حالت های رنج آور
رنج هایی که قسمت اعظم آنها توسط خودمان ساخته می شوند
و آنچه خود ساخته نیست بخشی از زندگیست که فرار کردن از آنها فرار از زندگیست و خود ما هم می دانیم که فرار از این رنجها احمقانه است و تنها به رنجها می افزاییم
مسئله ای که مطرح شد نارضایتی و تشنگی دائمی ما بود
ما به تشنگانی می مانیم که آب دریا می خورند و تشنه تر می شوند
انسان نیاز هایی دارد که اگر آنها برطرف شود آرام می گیرد
بعد از خوردن یک لیوان آب تشنگی شما برطرف نمی شود؟
یا چون خوردن آب لذت بخش است سطلی آب را سر می کشید؟
در کتابی که در مورد حیوانات نوشته شده بود (اسمش یادم نیست) می گفت:
گرگ ها هیچ وقت بیشتر از آن قدری که نیاز بدنشان باشد غذا نمی خورند
اگر بیشتر از نیازشان به آنها غذا داده شود حالت تهوع می گیرند
ولی سگ های خانگی هر قدر که بهشان غذا بدهی می خورند و باز هم گرسنه اند
فاصله انسان با طبیعتش در مادیات و معنویات همینگونه است
حرکتهایش برای کسب لذت است
چیزی که زندگی را بر ما اینچنین رنج آور و پر ادبار کرده همین در طلب بودن مان است
هنر هیچ هنرمندی زیبا تر از حرکت خود به خودی و بدون اشعار موجودات نیست
حرکتی که در آن چیزی به غیر از آن چیزی که هست مطرح نیست
کاری نیست که برای رسیدن به چیز دیگر باشد
کاری نیست که جنبه نمایشی داشته باشد
جریانی است که هیچ کسی در آن دخالت ندارد
حرکتی است همنوا با نظم زیبای جهان
جوششی است از چشمه هستی
هر چیز غیر از این فریب و نمایش است
پوچ و بی معناست
می خوام حرفی رو بزنم
تا دلت بخواد آخوند و ملا و کشیش و فیلسوف و روانشناس داریم
همشون هم تا دلت بخواد حرف برای گفتن دارن
من مثل اونها نمی خوام زیاد وقتت رو بگیرم
از موضعی که من یافتم بیا تا برایت بگویم هم حرفی برای گفتن ندارم
می دونم عادت به خوندن و گوش کردن نداری اگه این کار رو هم بکنی از روی بی کاری و با کراهت انجام می دی، می دونم خیلی مشغولی، کار های زیادی داری که باید انجام بدی و سرت فوق العاده شلوغه. انگیزت رو از این که اوومدی به این بلاگ سر بزنی نمی دونم فقط ازت خواهش می کنم همه اوون انگیزه هات رو برای چند دقیقه بریز دور و تا آخر این مطلب رو بخون. این مطلبی نیست که قرار باشه بخونی لذت ببری یا براش به به چه چه کنی ولی مطلبی هست که ارزش داره 5 دقیقه از وقتت رو فقط به خوندن اوون اختصاص بدی
فقط دو سه تا سوال هست که خیلی وقته تو ذهن من وول می خوره می خوام ببینم می تونیم با هم حلش کنیم؟
قرار نیست من جواب رو به شما بگم یا شما به من
بعد برای یابنده جواب کف بزنیم و بعد پاشیم بریم به کار هامون برسیم
آخه اینجوری سوال حل نمی شه. پذیرفتن جواب این سوال ها پذیرفتن عقلی نیست که بخوای دو دو تا چهار تا کنی بگی خب حل شد آره جوابش این می شه
مسئله 60 – 70 سال زندگی که من یا تو قراره داشته باشیم. این 60 – 70 سال کل مهلتی هست که برای زندگی کردن داریم. بعدش نیستیم زیر خاکیم. تموم می شیم می ره پی کارش. (فعلا بحث بهشت جهنم رو کاری نداریم)
ما تو این چند سال عمر مون داریم چی کار می کنیم؟
می خوای بگی خیلی کار ها
می دونم خیلی کارها ولی جهت کلی این کارها چیه؟
چیزهایی هست که آدم دوست داره بهشون برسه
مثلا من دوست دارم یه خونه، یه ماشین، یه همسر خوب داشته باشم
مهندس کامپیوتر باشم که در آمد خوبی داره و به کارش مسلطه
بدن ورزیده و چهره زیبایی داشته باشم
ولی خب چرا؟
خواهشا همون جواب تکراری که همه همین جوریند ما هم باید باشیم رو ندید که دوباره بپرسم چرا؟
غیر اینه که می خوایم لذت ببریم؟ یا رنج نکشیم؟
غیر اینه که هر کاری می کنیم یا برای فرار از رنجه یا کسب لذت؟ جز این دوتا انگیزه ای سراغ دارید؟
حتی در معنوی ترین حالتش هم همینه
شما دوست دارید از نظر معنوی رشد داشته باشید، قلب پاکی داشته باشید و به خدا نزدیکتر باشید چون آدم پست و رزلی بودن زننده ، چندش آور و رنج آوره
در عوض وقتی از لحاظ معنوی پر باشی احساس آرامش روحی می کنی و این حالت لذت بخشه
اصلا راجع به چیزی صحبت کنیم که امروزه خیلی معموله (خودم هم تجربش کردم)
پسری عاشق دختری می شه
تمام زندگیش می شه بودن با اون دختر
تا به اون نرسه بی تابه
هیچ چیز شادش نمی کنه هیچ چیز الا وصال اون دختر
تنها چیزی که می خواد اینه که بتونه خوشبختش کنه ولی این که خودش خوشبختش کنه مهمه نه خوشبختی طرف
اینو دیگه لازم نیست بگم که عشق بازی برای عاشق، شیرین ترین لذت دنیاست
پس عشق هم لذته
نمی خوام بگم لذت بده یا خوبه
فقط می خوام یک سری تقدس ها رو از روی بعضی چیز ها بردارم
می دونید آخه تا وقتی کاری مقدس باشه نمی شه در موردش فکر کرد باید انجامش داد چون درسته
منظورم از تقدس مسجد و کلیسا و دین نیست که این روزا لگد مال کردنشون شده تقدس
همه ما آدما خشکه مذهبیم، همه به چیزهایی چسبیدیم و با اونها زندگیمون معنا پیدا کرده، با اوونها معنا پیدا کردیم.
مگه غیر اینه که وقتی کاری می کنیم برای اینه که فکر می کنیم درسته که می کنیم؟
من جراح قلبم. به اوونهایی که وقتش رسیده که برن زیر خاک چند سالی وقت زندگی کردن می دم پس برای آدمها مفیدم پس شادم
من معمارم، ساختمون می سازم تا مردم برن توش زندگی کنند پس مفیدم، پس شادم
دارم از عقده ها حرف می زنم
عقده رسیدن، وصال، کسی شدن، چیزی شدن
لابد می خوای بگی
اگه این انگیزه ها نباشن همه چی پوچ می شه!یعنی همه دست از کاراشون بکشن که آدم عقده ای نباشن؟
نه عزیز من حرفم این نیست، این کار هم باز از عقده ی عقده ای نبودن نشئت می گیره
از این کلمه عقده استفاده کردم چون کلمه برانگیزاننده ای هست می تونستم از کلمه دیگه ای استفاده کنم ولی حقیقتش ما آدمها تشنه صفتیم، تمام زندگیمان شده کسب اوصاف خوب و زدودن اوصاف بد. حالا یه وصف بد از ما که بشه بر انگیخته می شیم در تکاپو می افتیم که از خودمون پاکش کنیم یا سریعا جواب طرف را می دهیم که یک وقت شخصیت مبارکمان زیر سوال نرفته باشد یا خودمان را می زنیم به بی تفاوتی یا در بهترین حالت برایمان سوال می شود نکند این وصف را دارم؟؟
در هر صورت این چیزیست که عقیده ی منه همه ما آدما (به جز بعضی نوادر) عقده ای هستیم
حالا ببینیم چه اشکالی داره که ما عقده ای باشیم، و با عقده هامون به یه جاهایی هم برسیم؟
این عقده ها از چی نشئت می گیره و اصلا مفهوم کلمه عقده چیه که تو این متن ازش استفاده شده؟
منظور از عقده این هست که من با همه فکرهایی که در ذهنم هست و اعمالی که از من سر می زند و کارهایی که کرده ام و می توانم بکنم و چیزهایی که دارم و متعلق به من هست از این بدنم گرفته تا خونه و ماشین و علم و دانشم و خلاصه مطلب همه اون چیزی که هستم و در جواب سوال کیستی؟ پاسخ می دهم من اینهایم، از وضعیت موجود خودم ناراضیم، این شرایطی که پیش آمده را نمی پذیرم و دوست ندارم در این حالت بمانم، حالت دیگری در نظرم هست که در آن حالت خود را عمیقا شاد می بینم.
لذت آن حالت که در نظرم هست وصف ناپذیره پس تلاش می کنم که به اون حالت برسم.
من شادیم را تنها در همان حالت تعریف شده می بینم چون در خیالاتم با آن حالت آشنا ام و بار ها در خیال لمسش کرده ام و حال می خواهم در واقعیت هم آن خیال تکرار شود
بار ها و بار ها تکرار شود تا من در آن شادی خیالی غرق شوم
حالا دو حالت وجود دارد (در اصل یک حالت بیشتر وجود ندارد)
یا به آن حالتی که برایم تعریف شده بود می رسم یا شکست می خورم و آن حالت برایم دست نیافتنی می شود اگر برسم چه اتفای می افتد؟ شاد می شوم؟
این شادی همان شادیست که بی تابش بودم؟
آیا تا آخر عمرم شاد خواهم بود چون در این حالتم؟
این رو باید از عاشق های به معشوق رسیده پرسید. نه آنها راستش رو نمی گن باید از خودمون بپرسیم
وقتی چیزی رو که در طلبش بودیم، کسب کردیم
بعد آن که کسب اش کردیم چه می کنیم؟
آیا در آن حالت شاد می مانیم؟ یا باز حالت دیگری در ذهنمان می سازیم و شادیهامان را در آن حالت تعریف می کنیم و در جستجوی کسب آن حالت ها به راه می افتیم؟
نمی خوام از کتابهای که خواندی جوابش را پیدا کنی عین طوطی تکرار کنی که "باید در جستجوی پنیر تازه بود"
جواب این سوال را خودت بده!
اینه مفهوم زندگی؟ دویدن به دنبال پنیر و کسبشان و انباشته کردن خاطره لذت خوردنشان در ذهن؟
تو که شادیت منوط به کسب فلان حالت هاست، به فرض محال اگر همه آن حالت ها براورده شود شاد می مانی؟ یا باز آن حالتها کسلت می کنند و لذتهایشان برایت پوچ می شوند؟
باز خیالی می سازی و در طلب کسبش می افتی؟
این که آن لذت ها پوچند یا نه را کاری ندارم
آیا برای تو پوچ می شوند یا نه؟
"وقتی به آن حالت ها نمی رسی" را در پست بعدی می نویسم
نوشتن را دوست داشت
با وجود همه کودنیش در نوشتن می فهمید
می خواست از خودش بنویسد وقتی نخ ها پاره نمی شد:
آدمک سخت مشغول نمایشش بود
وقتی نخها کشیده شد بازی شروع شده بود
همان نمایشنامه همیشگی:
"من برترم
ببینید که چقدر برترم
از همه شما آدم ها برترم
من در هر چه خوب است از شما جلو ترم
من توانا ترم
پاک ترم
با تقوا ترم
ببینید چه خوب می رقصم
من شادترم
از همه شما آدم ها شاد ترم"
و صدای قدمهاشان وقتی بی تفاوت نمايشش را ترک می کردند، چقدر آزارش می داد
تنها چیزی که شادش می کرد دیر تر شنیدن همین صدا بود
و چه پوچ بود آن لحظه که فهمید آدمک است
وقتی که نخهایش را دید
و چه پوچ تر آن لحظه که فهمید آنها هم آدمک اند
وقتی که نخهاشان را دید
یادش آمد که پای نمایش همه ی آنها نشسته بوده
که چه بی تفاوت نمایش آنها را ترک کرده
دنیا پر است از آدمک هایی که فکر می کنند بجز خودشان باقی همه آدم اند
و پر تر از آدمک هایی که خود را هم آدم می دانند
آدمک هایی که فکر می کنند توانسته اند خود را از هر آدمی، آدم تر نشان دهند، پس شادند
حالا آدمک افتاده یک گوشه
به همه آدمک ها حتی به خودش، دهنکجی می کند
به نخ هایش که پاره نمی شوند
به عادت هایش
به تکرار هر روز نمایش پوچش
به تایید و رد آدم ها و آدمک ها
به جبر لذت ها و رنج ها
به سنگینی آوار گذشته
به شلاق امید فردا
...
..
.
به همه دهنکجی می کند
یا خیال می کند که دهنکجی می کند
باز نخها کشیده می شوند
پاشو، پاشو از نوشتن بنویس
بنویس که
"نوشتن را دوست داری، با وجود همه کودنیت در نوشتن..."
حتما خوششان می آید
نمایش لذت بخشت را چرا قطع کردی پاشو بنویس