رهایی از فریب

سيرک

در رسته هر شخصیت، چه بسیار نمونه های مبتذلی یافت می شوند، که با دیدن سیرکهای مهوع، احساسات ابلهانه شان برانگیخته می شود و به شدت تلاش می کنند تا بر شدت آن احساسات بیفزایند و با قهرمانان مبتذل تر از خودشان همزاد پنداری کنند. این وسط دل من برای آن گیاهان نادری می سوزد که کمتر در سیرک ها پیدایشان می شود و بدبختانه تمام آن سیرکها به بهانه معرفی همان گیاهان رونق گرفته. چه بد حالی خواهند داشت زمانی که مجبور باشند پای این نمایش ها بنشینند و رقص عنتری را ببینند که نقش آنها را بازی می کند. به همین دلیل است که کمتر می توان آنها را در گروهی جای داد و صاحب شخصیت خاص دانست مثلا روشنفکر یا فیلسوف یا عاشق یا غریب یا هر چیز دیگری که به گندش کشیده اند

+ mohammad ; ٧:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/۱٥
comment نظرات ()

تنهايی

در شلوغیِ جمع، بیشتر تنها می شوم، همان اندک هم صحبتانم، راهی باغ سبز هیاهو می شوند، و من جدا مانده از آنها، در برابر فریاد های وحشی و طاقت فرسای درونم، گوشی می شوم در آستانه ی کر شدن

+ mohammad ; ٩:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/۱٤
comment نظرات ()

شام

زمانی دختر کوچکی داشتم. بعد از مرگ مادرش تنها دلخوشی ام او بود، وقتی من را بابا صدا می زد گویی همه عالم زیر پایم بهشت می شد، وقتی نگاهم می کرد گویی فرشته ای بود که با چشمانش معصومیت را به من هدیه می داد و آرامم می کرد. من در این دنیا جز او هیچ چیز نداشتم، و جز او هیچ چیز نمی خواستم، 3 سال پیش، در نیمه های شبی زمستانی، گرسنگی سخت به من فشار آورد، پیش خودم فکر کردم او که اینقدر دوست داشتنی است، نمی تواند خوشمزه نباشد، قدری با خودم کلنجار رفتم در آخر تسلیم شدم، به هر حال من پدرش و صاحب اختیارش بودم از آشپزخانه چاقوی تیزی آوردم و مشغول بریدن سر دخترم شدم، او وحشت زده به من خیره شده بود و جیغ هایش زیر دستم که بر دهانش گرفته بودم خفه می شد، وقتی چاقو را بر گلویش گذاشتم، دیدم که جای زخمهای بسیاری بر آن پیداست، یادم آمد که قبلا هم بارها قصد کشتن اش را کرده بودم ولی هربار به دلیلی در میانه راه منصرف شده بودم. آن شب خوشمزه ترین شام عمرم را خوردم. هنگام خلال کردن دندانهایم سوالات فلسفی بسیاری به ذهنم خطور کرد مثلا این که چرا دیدن چشمانش یعنی همان دو تیله ی کدر چربی که در میان توده پخته شده گوشت صورتش جا خوش کرده بودند، دیگر آرامم نمی کرد؟ به هر حال من سیر شده بودم.

+ mohammad ; ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/۱٤
comment نظرات ()

 

در قربانگاه هوشیاری است که نوع مستی ات را رقم می زنند.

+ mohammad ; ۱:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/۸
comment نظرات ()

ياد استاد

آدمی در این خانه ی در بسته که با گیاه و جاندار سعادتمند همنشین است، در کنار پنجره، یک نگاهِ منتظر است. نگاهی لبریز از رنج و شوق، در فضای مهگونی که پیش چشم دارد هر جرقه ای که از صاعقه های دوردست بر می جهد فضای درونش را روشن و داغ می کند و صدای تندری را در دلش می شنود و سمفونی خاطره آمیز و سیرآب کن بارانی که در صحرای ساکت و بی مرز دلش که کشتزار خاطره های بهشتی است باریدن می گیرد و تمام بودنش همچون حلقوم تشنه ای در زیر باران های اسفندی از لذت مطبوع نوازش آرام می گیرد. ناگهان پنجره بسته می شود و صدای باران خاموش می گردد. روح از خفقان بی قراری می کند و همچون دیونه ای خشمگین، در زنجیر، مجروح و دردمند به خود می پیچد.

هبوط/ دکتر علی شریعتی

+ mohammad ; ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/٤
comment نظرات ()