رهایی از فریب
|
||
خورشتِ چمنهای سبز زمین فوتبال
طعم گسِ غربت در وطن
گزارشگر می گفت:
"این زمین از کیفیت خوبی برخوردار است"
این زمین از همیشه سرخ تر است.
این زمین پر از مردار است.
"۶ دقیقه وقت اضافی برای بازی"
۶ دقیقه وقت اضافی تا خداحافظی
۶ دقیقه وقت تا بمب ریزی
این بازی داورش کجا رفته؟
همه ی وضوهای نگرفته ام باطل می شه و
بی اختیار شیشکی می بندم به ریش همه علمای آفتابه به دست
تا آیتی باشه برای تو که وقتی گوشیم خاموشه
از من اصول دین نپرسی
شاید تو موال به کاری مهمی مشغولم
آخه این روزها دلم خیلی درد می کنه و قار قور
قورباغه اش زده زیر آواز و واسه همه خوش سلیقه ها
شعر نو می خونه با نه فعل
چقدر از ابزارهایی که به صورت تصادفی درست کار می کنند بدم می آید، نه خراب هستند که بشود اشکالشان را پیدا کرد نه سالم هستند که بشود از آنها استفاده کرد
در مجموع می توان گفت این ابزارها مختار هستند آنگونه که من می خواهم کار کنند یا نکنند. شاید اصلا بتوان اراده را هم به گونه ای تصادف تعبیر کرد
اصلا اتفاق صادفی چیست؟!
غیر از این است که اتفاق تصادفی اتفاقی است که نتیجه آن برای شخص ناظر غیر قابل پیشبینی است؟ ممکن است اتفاقی که برای من تصادفی است برای شما کاملا مشخص و جبری باشد چون از نتیجه آن اطلاع دارید، با این حساب اتفاق تصادفی یک موضوع نسبی است و بر حسب ناظر تعریف میشود به این تعبیر اراده را می توان با علم در تضاد دانست
وقتی 100 در صد بدانیم و مطمئن باشیم که چه کاری قرار است انجام دهیم در نظر خودمان مجبوریم که آن کار را انجام، وقتی کس دیگری 100 درصد مطمئن باشد که من چه کاری قرار است انجام دهم در نظر او من مجبورم که آن کار را انجام دهم.
این موضوع وقتی اهمیت پیدا می کند که به ریشه ها و انگیزه های افعالمان توجه می کنیم و به تعبیری متوجه طنابهایی که آدمک وجودمان را به حرکت در می آورند می شویم
این دانستن سبب می شود که خودمان را در حالت جبر احساس کنیم، در حالی که قبل از این دانستن کاملا خود را مختار می دیدیم
چشمها چشمها چشمها
چشمهای تو همه را دیوانه کرده
تو عجب آهوی هرزه ای هستی
به هر گرگ بی سرو پایی چشمک می زنی
پاهام گنده بود مثل بچه فیل
حالا که بزرگ شدم پاهم گنده تر هم شده
تا بهتر از هر چیز دیگه ای تو گل فرو بره و وا بمونه
کاش مثل مگس بودم با اون پاهای ظریف و نازکش
روی هر کپه گهی که دلش خواست می شینه و هر گهی دلش خواست می خوره
بلند که شد با یه تفمالی پاکه پاکه
اما من چی؟
من که دلم نمیاد یه مورچه رم لقد کنم، این پاهای گنده به چه کارم می آد؟
گاهی فکر می کنم اگه سم داشتم بهتر نبود؟
ادای خرو در آوردن آسون تره به خدا!
ببین! سم هم نمی خوای!
ار ار هم نمی خواد بکنی
بار هم نمی خواد به دوش بکشی
اصلا ادا هم نمی خواد در بیاری
همینطوری ذاتا خر خری
فقط گله ات رو پیدا می کنی
بعد دو نعل دو نعل می تازی تا بهشون برسی
ممکنه اول پس ات بزننو خر حسابت نکنن
یا دستت بندازن و باهات شوخی خرکی بکنن
ولی به باغ یونجه و علف اش می ارزه
فکرشو بکن
تا چشم کار می کنه یونجه
تا چشم کار می کنه علف سبز بهاری
تا دلت بخواد جفتک می ندازی
هر چقدر بخوای می خوری و تاپاله حواله زمین می کنی و خودتو بالا می کشی
بعد می گذره
تا یک صبح بهاری که خیلی هم شنگولی
وقتی نسیم بیداری قصدکهاشو به رقص انداخته
یکیشون به پره دماغت گیر می کنه و عطسه ات می گیره
ولی تو مست گلهای دور گردنتی و داری تند تند یونجه های حماقتو نشخوار که نه
این یونجه که نوشخوار نمی خواد می بلعی
چشمت به دوردستها خیره شده، ولی پوزه گندات نمی زاره جلوتر از دماغتو ببینی
فکر می کنی خیلی حالیته، مردونگی خونت هم از چشات زده بیرون
یهو چشمت به یکی خر تر از خودت می افته و عاشق اش می شی
خر کیف می شی و صدای ار ارت گوش همه رفیقاتو پاره می کنه
بعد جفت گیری می کنین و کره هایی خر تر از خودتون پس می ندازین و زندگی شیرین تر هم میشه
تنها که باشی چی؟
فکرش رو کردی؟
یا باید از بی یونجگی بمیری
یا یکی از اون خرها که به خیال خودش یونجه خوری رو ترک کرده و
پسر عمو های خپلش رو به سیخ می کشه
میاد و تا می تونه ازت کار می کشه
آخر شب ام یه یونجه بخور نمیر میندازه جلوت
که نای جون کندن فردات رو هم نداشته باشی
بخدا تنهایی سخته کار من و شما نیست
عشق عجب چیز مسخره ایست
یکی را می بینی و عاشق اش می شوی
حالا او می تواند دهنت را سرویس کند و از این بابت هر دوتان خرسند باشید
هر جا که رو می کنم
به آسمان آبیِ بیکران
به پرکرانگی کوچه ها و مردمان
"لا" ای به وسعت همه عالم می بینم
گویی دست خطاطی از ازل
این واژه را بر همه چیز و همه کس
حک کرده تا جز تو را نبینم و نه ببینم
دنیا به چشم من چون ابر محو می شود
از هوش می روم و نیست می شوم
مادرم با کاسه ای آب بالای سرم نشسته و نگاهم می کند
باران دستی اش به صورتم می خورد و ریز ریز می شود
صدای خنده های کودکی میخکوب شده بر دیوار
انگار زنده ام هنوز
بوی الرحمان می آید
این روزها مرگ چه نزدیک آمده
نفسهای گرم اش به گوشم می خورد
نفسهای نم دار معشوقه ای عریان
که از پشت در آغوشم گرفته
می خواهد با بوسه ای جاودان
این هم آغوشی را پایان دهد
او که می آید
به در جا زدن ساعت دیواریمان هم اعتماد می کند
چه برسد به دروغهای شیرین جدّم بودا
که انگار هنوز زیر درخت انجیر نشسته و با خودش زمزمه می کند:
"راهی آری راهی هست
تا عشق تا حضور
کافیست که بودن ات را حس کنی"
(سپید بالا بازنویسی شده سپیدی با همین نام بود که قبلا نوشته بودم)
به نظرت چطوره قبل از این که حمله های پارانوئیدی مشترکشون شروع بشه اونها رو سر ببریم؟
پ.ن: پارانوئید نوعی بیماری روانی است که شخص توهم بدبینانه ای نسبت به دنیای اطراف خودش پیدا می کند
عشق که باشد
کتری سوت سوتی خانه هم فرزانه ایست
بی خوابی های چشم مخمور تو را می فهمد
(طرح بالا هم بازنویسی یکی از طرحهای قبلی ام هست)
نیوتن!
این دختر همه قوانین ات را به گند کشید
ببین با این وزن کم اش چطور من را دور خودش می چرخاند
سنگین باش پسر سنگین!
120 کیلو