می خواهی برایت بگویم از کدام راه

و فریاد بر آورم که بپرهیز از کدام چاه؟

من در میان این خاک ریشه کردم

و با سیمهای خار دار دست برادری داده ام

صبح را با صدای شوم کلاغی آغاز می کنم

که بر جنازه برادرم جشن گرفته است

و شب را با ناله های جغدی به پایان می برم

که خبر روزهایی زشت تر را فریاد می کشد

نه من را یارای پاسخ گفتن است

نه تو را توان شنیدن

اگر هنوز نفس برایت باقیست، بگریز

بگریز از این هوای مسموم و این خاک مدفون

اگر به دشت های آفت زده همسایه رسیدی

سلام ام را به ملخهای پیرِ پاییزی برسان

بگو در اینجا درختی ست نه چندان سبز

که می خواهد تمام شود