روزی جا می مانم

همچون مسافری غریب

در ایستگاهی متروک

پیش رویم قطاریست که هرگز نمی ایستد

و مردمی خوشحال

با دستهایی که بی دلیل تکان می خورند

برای بدرقه کنندگانی که هرگز نبوده اند

و من همچون کودکی عریان

دردهایم را پیش چشمهایشان زجه خواهم زد

چشمهایی که نیستند، هرگز         نبوده اند

صدایم می لرزد بی آنکه کلامی بگویم

و تو از چشمهایم همه چیز را خواهی فهمید

"از چه می ترسی؟"

هیچ

بعد از این دیگر هیچ

"از چه می گریزی؟"

من سالهاست از ترس این عریانی از خود گریخته ام

همچون کودکی جا مانده در ایستگاهی متروک

اکنون سراپا عریانم