بشر لحظه هایی را تجربه می کند که مملو از اشتیاق برای وصال کسی یا چیزیست، اشتیاق برای وصالی که در این دنیا هرگز رخ نخواهد داد، روح انسان این را به خوبی می داند و به یاد می آورد که چرا در اینجا اسیر گشته و اینقدر دور است از آن خواستنی ترین آرزویش، وقتی این کشش و جذبه در او قوی میشود، در میابد که در چه آزمون سختی گرفتار آمده، در اینجا سه مسیر پیش رویش است،می تواند چشم بر هر آنچه معنا دار است ببندد و سر در آغل دنیا فرو برد و نپرسد که چیست این آتش ذوقی که در دلش زبانه می کشد؟، یا می تواند چشم بر هر آنچه در دنیاست ببندد و با خود فریبی (که گونه ای پیشرفته از دگر فریبیست) بر این خیال خام باشد که برای رسیدن به آن خواستنی ترین از هر آنچه در دنیاست چشم پوشیده در حالی که در دلش هر روز به دنیا حریص تر می شود و در منیّت اش گرفتار تر یا می تواند قدم در مسیری بگذارد که در آن هر چند در آتش شوق معشوق می خواهد جان از بدنش جدا شود هر چه ساقی به پیمانه اش ریخت می نوشد و گونه اش را رنگین میکند و مدعی زهد و تقوای خیالی نیست چون که می داند چه ادعای بیهوده ایست