رهایی از فریب
|
||
در زوال روزهای تنهایی و غربت آموختم
چطور مکتوم باشم و مستور،
نگو
حتی به صمیمی ترین
که جه اندازه دوستش داری
دوست داشتن هایت را در دلت زمزمه کن
مگذار دنیا خبر دار شود
دنیا زخم خورده ی لبخندهای ماست
دنیا زخم خورده عمق نگاه ماست
بیاموز دل کندن را و دل نبستن را
بیاموز تنها پریدن را و سکوت را
این چشم ها بیچاره می کنند اگر دچارشان شوی
دیگر به بغضهایم اعتباری نیست
من یافتم آن درخت را
که می شود زیر سایه اش نشست
و آرام گریست
من یافتم آن جاده را
که می رسد به انتهای انزوا
به بوی کاهگل و پیه سوز و تنهایی
چه رسواست پیش چشم های من
عاشقی
چه فریب زشتی ست
خواستن ها و نرسیدن ها
رسیدن ها و نخواستن ها
بگذار برای همیشه این نغمه ی غم انگیز در سرم جاری باشد
بگذار برای همیشه نعش کش آرزوهایم باشم
ترس بر ات ندارد ما همه رفتنی هستیم
پیرمرد به جایی اشاره کرد، لبخندی زد و چیز به راننده گفت، صدایش را نشنیدم، اما در دلم چیزی فرو ریخت، چیزی از جنس سکوت، صدایی آرام گوشم زمزمه کرد:
«من عاشق بودم، دنیا بدون شما آدمها لطفی نداشت»
این روزها
این روزهای سخت
اگر نشکنی
اگر نشکنی
فولاد می شوی
فولاد می شوی
زن نفیس ترین کالای زندگی مدرن است، آنقدر نفیس که می توانی با یکی اش تنهایی ات را پر کنی،آنقدر نفیس که فیلسوف ترین مان هم همه چیزش را حاضر است بدهد که یک لوکس اش را داشته باشد، أنقدر نفیس که برای تصاحبش تنها پولت کافی نیست،باید از غلک زیبایی ات، اوراق بها دار قدرت ات، سپرده های شخصیت ات و خلاصه هر چیز چشمگیر دیگری که داری مایه بگذاری و آخر هم نتوانی یکی اش را کامل داشته باشی، مسخره است ولی چاره ای هم نیست اینجا آخرین زمین رقابت ما به اصطلاح مردهاست باید از آن پیروز بیرون بیاییم
البته من منکر این نمیشوم که جنس بنجل هم زیاد است مثلا ممکن است با کمی لودگی و حماقت که از ىى ارزش ترین چیزهاییست که هر مردی می تواند در اختیار داشته باشد جمعیتی از آنها را دور خودت جمع کنی و ساعت ها در کنارت داشته باشی
در کتاب «گابریل مارسل» از این داستان به عنوان تفاوت وفا با انجام وظیفه صرف مثال زده است:
زیرا چنانکه مردی عازم سفر شده، غلامان خود را طلبید و اموال خود را بدیشان
سپرد، یکی را پنج قنطار و دیگری را دو و سومی را یک داد؛ هر یک را بحسب استعدادش. و
بیدرنگ متوجه سفر شد. پس آنکه پنج قنطار یافته بود، رفته و با آنها تجارت نموده، پنج قنطار
دیگر سود کرد.و همچنین صاحب دو قنطار نیز دو قنطار دیگر سود گرفت. اما آنکه یک
قنطار گرفته بود، رفته زمین را کند و نقد آقای خود را پنهان نمود.
91»و بعد از مدت مدیدی، آقای آن غلامان آمده، از ایشان حساب خواست. پس آنکه
پنج قنطار یافته بود، پیش آمده، پنج قنطار دیگر آورده، گفت: "خداوندا پنج قنطار به من سپردی،
اینک پنج قنطار دیگر سود کردم." آقای او به وی گفت: آفرین ای غلام نیک متدین! بر
چیزهای اندک امین بودی، تو را بر چیزهای بسیار خواهم گماشت. به شادی خداوند خود داخل
شو!" و صاحب دو قنطار نیز آمده، گفت: "ای آقا دو قنطار تسلیم من نمودی، اینک دو قنطار
دیگر سود یافتهام."آقایش وی را گفت: "آفرین ای غلام نیک متدین! بر چیزهای کم امین
بودی، تو را بر چیزهای بسیار میگمارم. در خوشی خداوند خود داخل شو!"پس آنکه یک
قنطار گرفته بود، پیش آمده، گفت: "ای آقا چون تو را میشناختم که مرد درشت خویی میباشی،
از جایی که نکاشتهای میدروی و از جایی که نیفشاندهای جمع میکنی، پس ترسان شده، رفتم و
قنطار تو را زیر زمین نهفتم. اینک مال تو موجود است." 62آقایش در جواب وی گفت: "ای غلام
شریر بیکاره! دانستهای که از جایی که نکاشتهام میدروم و از مکانی که نپاشیدهام، جمع میکنم.
از همین جهت تو را میبایست نقد مرا به صرافان بدهی تا وقتی که بیایم مال خود را با سود
بیابم. الحال آن قنطار را از او گرفته، به صاحب ده قنطار بدهید. زیرا به هر که دارد داده شود
و افزونی یابد و از آنکه ندارد آنچه دارد نیز گرفته شود. و آن غلام بینفع را در ظلمت خارجی
اندازید، جایی که گریه و فشار دندان خواهد بود."
انجیل متی باب ۲۵ - آیات ۱۴-۳۰
نگاه کن!
هوا پر است از قاصدک های بی خبر
تا کی در پیله نگاهم می داری؟
هنوز بی بال و پرم؟!
بشر لحظه هایی را تجربه می کند که مملو از اشتیاق برای وصال کسی یا چیزیست، اشتیاق برای وصالی که در این دنیا هرگز رخ نخواهد داد، روح انسان این را به خوبی می داند و به یاد می آورد که چرا در اینجا اسیر گشته و اینقدر دور است از آن خواستنی ترین آرزویش، وقتی این کشش و جذبه در او قوی میشود، در میابد که در چه آزمون سختی گرفتار آمده، در اینجا سه مسیر پیش رویش است،می تواند چشم بر هر آنچه معنا دار است ببندد و سر در آغل دنیا فرو برد و نپرسد که چیست این آتش ذوقی که در دلش زبانه می کشد؟، یا می تواند چشم بر هر آنچه در دنیاست ببندد و با خود فریبی (که گونه ای پیشرفته از دگر فریبیست) بر این خیال خام باشد که برای رسیدن به آن خواستنی ترین از هر آنچه در دنیاست چشم پوشیده در حالی که در دلش هر روز به دنیا حریص تر می شود و در منیّت اش گرفتار تر یا می تواند قدم در مسیری بگذارد که در آن هر چند در آتش شوق معشوق می خواهد جان از بدنش جدا شود هر چه ساقی به پیمانه اش ریخت می نوشد و گونه اش را رنگین میکند و مدعی زهد و تقوای خیالی نیست چون که می داند چه ادعای بیهوده ایست
در این دالان تاریک و بی انتها
زنها هنوز فکر آینه اند
و مردها هنوز با تیشه
خود را جار می زنند
دیوارها
هرقدر هم بلند باشند
اسیرت نمی کنند،
ما پرواز را آموخته ایم
بیا تا دور دست ترین قله ها پرواز کنیم
و دل انگیز ترین آواز را سر دهیم
من،
رویایی دارم،
به رنگ راز آلود ترین غروب
و طعم عجیب ترین سکوت
شوق بودن با تو
از من آدمی ساخته که غروبها را می فهمد
و تنهایی درختها را احساس می کند
شوق بودن با تو
هر روز ویرانم می کند
تو هم می دانی، عاقبت چگونه خواهم سوخت
در آتشی که گرما بخش زندگی توست
آخرین آواز را سر می دهم:
به دیوارها دل مبند
دیوارها
هر قدر هم بلند باشند
سایه شان را با ما قسمت نمی کنند.
ما تا فراز ابرها قد کشیده ایم
روزی جا می مانم
همچون مسافری غریب
در ایستگاهی متروک
پیش رویم قطاریست که هرگز نمی ایستد
و مردمی خوشحال
با دستهایی که بی دلیل تکان می خورند
برای بدرقه کنندگانی که هرگز نبوده اند
و من همچون کودکی عریان
دردهایم را پیش چشمهایشان زجه خواهم زد
چشمهایی که نیستند، هرگز نبوده اند
صدایم می لرزد بی آنکه کلامی بگویم
و تو از چشمهایم همه چیز را خواهی فهمید
"از چه می ترسی؟"
هیچ
بعد از این دیگر هیچ
"از چه می گریزی؟"
من سالهاست از ترس این عریانی از خود گریخته ام
همچون کودکی جا مانده در ایستگاهی متروک
اکنون سراپا عریانم
می خواهی برایت بگویم از کدام راه
و فریاد بر آورم که بپرهیز از کدام چاه؟
من در میان این خاک ریشه کردم
و با سیمهای خار دار دست برادری داده ام
صبح را با صدای شوم کلاغی آغاز می کنم
که بر جنازه برادرم جشن گرفته است
و شب را با ناله های جغدی به پایان می برم
که خبر روزهایی زشت تر را فریاد می کشد
نه من را یارای پاسخ گفتن است
نه تو را توان شنیدن
اگر هنوز نفس برایت باقیست، بگریز
بگریز از این هوای مسموم و این خاک مدفون
اگر به دشت های آفت زده همسایه رسیدی
سلام ام را به ملخهای پیرِ پاییزی برسان
بگو در اینجا درختی ست نه چندان سبز
که می خواهد تمام شود
خدا اینقدر خوب کارگردانی می کند که هیچ کس حضورش را احساس نمی کند
آن لحظه که تعداد هزار پاهای غول پیکری را که از بلند ترین درخت جهان صعود می کردند به 100 تا افزایش دادی و من را که یک اردک تازه از سوپ شدن فرار کرده، بودم درست بالای همان درخت به یک شکارچی بدون تفنگ تبدیل کردی کاملا معلوم بود که حسابی کیف ات کوک است و داری تفریح می کنی،
شما هم انسانی و حق داری از زندگی ات لذت ببری ولی راستش من زیاد از ژانر ترسناک و اسلشر خوشم نمی آید و از تو تقاضا می کنم اگر تفریحت با من تمام شده (حتی اگر هم نشده) دست از سر من برداری، چون اگر به همین روند ادامه دهی من در یکی از همین خوابها خواهم مرد و پس از مرگم سراغ اولین کسی که می گیرم توی حرامزاده خواهد بود
با تشکر
لوکال
تناقض اهداف سایت بالاترین با سیستم فعلی اش
همانطور که میدانید سایت بالاترین یکی از سایت های محبوب ایرانی است که البته در ایران فیلتر شده و تنها از طریق فیلتر شکن امکان دستیابی به آن فراهم است، در نگاه اول به نظر می رسد که این سایت مشابه با سایتهایی نظیر digg یک سایت لینک دهی جمعی باشد، در حالی که زمانی که بیننده سایت جهت مشارکت ترغیب می شود با پیغام "بالاترین تا اطلاع ثانوی عضو نمی پذیرد" مواجه می شود، مسلم است که سایتی این چنینی با تعداد اعضایی محدود نمی تواند منعکس کننده نظرات همه باشد، من به عنوان یکی از کاربران این سایت (باید گفت یکی از بینندگان، چون اجازه هیچ مشارکتی در آن برایم وجود نداشت) همیشه از این وضعیت که چرا این سایت حتی اجازه ارسال نظر را به خوانندگان اش نمی دهد ناراضی بودم ولی با این بهانه که این سایت هم دلایل موجهی برای بستن عضویت دارد و احتمالا اگر چنین نکند ممکن است عوامل و دست اندرکاران و حقوق بگیرانی و هکران مزد بگیری وجود داشته باشند که در صورت آزاد بودن چنین سایتهایی با اسپم کردن آنها کار سایت را مختل کنند و در نتیجه کار این سایت چندان هم غیر منطقی نیست. در ثانی از آنجا که خودم را هم جزو گروه معترضان نسبت به رفتارهای حکومت می دانم از این که بسیجیان و ... بخواهند به صورت سازمان یافته در این سایت مشارکت کنند و اقدام به جهت دهی لینکها کنند چندان دل خوشی نداشتم. (این موضوع چندان دور از ذهن نیست کافیست به وبلاگهای تازه تاسیس و مطالبی که هر روز در آنها قرار میگیرد توجه کنید تا ببینید این نهاد های به اصطلاح مردمی چه قدرتی در ارائه محتوای جهت دهی شده دارند) هر چند که به جز معدود لینکهایی که به خبرهای سیاسی روز داده می شد به نظرم تعداد زیادی از لینکها بی محتوا بود و برایم عجیب بود که چطور این لینک توانسته خودش را به جایگاه لینکهای top برساند.
چند وقت پیش در یکی از لینکهایی که از طرف اعضای سایت ارسال شده بود و گویا بسیار هم مورد استقبال کاربران فعال و دارای حق رای بالاترین قرار گرفته بود، این مطلب را مشاهده کردم:
http://www.khodnevis.org/persian/بلاگستان/4995-عموم-داریم-تا-عموم.html
در این مقاله میخوانیم:
«کاربران بالاترین، لینکهای مطلوب خود را به دیگران پیشنهاد میدهند، به لینکهای پیشنهادی دیگران رای میدهند و در خصوص محتوای لینکها نظر میدهند. این سه عمل، مستلزم هوشیاری است و به همین علت عموم کاربران بالاترین هوشیارند.»
در دلم گفتم ماشالله به کاربران بالاترین و شما که دارای این درجه از هوشیاری هستید، نویسنده این مقاله چنان از هوشیاری کاربران بالاترین نوشته است گویی تنها ایشان هستند که قدرت انجام چنین کارهایی را دارند و دیگر اعضای جامعه یک مشت فلج مغزی هستند که قدرت هیچگونه تفکر منطقی را ندارد.
در جای دیگر این مقاله می خوانیم:
«در پژوهشهای افکار عمومی، با چهار مفهوم جمعی سرو کار پیدا میکنیم *
عموم کلی: همهی مردمی که در موضوع پژوهش وجود دارند.
عموم رای دهندگان: مردمی که پای صندوق های رآی میروند.
عموم هوشیار: افرادی که فعالانه در شکل دهی افکار عمومی شرکت میکنند ..
عموم فعال: افرادی که در تصمیم گیریها دخالت دارند .
بدیهی است، در این دستهبندی کلاسیک و ساده، کاربران بالاترین در میان « گروه سوم» ، یعنی عموم هوشیار قرار میگیرند و لذا در شکل دهی افکار عمومی موثر و فعالاند و این یک واقعیت ساده است.»
این درجه از غرور و خود بزرگ بینی از کجا ناشی می شود، چه میشود که کسانی اینچنین خود را در جایگاهی بالاتر در نظر می گیرند که خود را عموم هشیار بدانند و دیگران را عموم کلی یا غیر هوشیار که ایشان حق شکل دهی افکارشان را دارند؟
اینجا بود که به خودم نهیب زدم "از ماست که بر ماست" بی شک این ما بینندگان یا به قول ایشان "عموم کلی" که در تقابل با اصطلاح "عموم هوشیار" باید گفت همان "عموم غیر هوشیار" بودیم که بالاترین را از سایتی دارای "لینکهای بالاترین" به معدود اعضایی که خود را بالاترین می دانند تبدیل کردیم، نشستیم و اجازه دادیم این جمع کوچک (بزرگ یا کوچکی اش چندان مهم نیست) که ظواهر امر نشان می دهد نه سواد لازم را جهت انجام این کار یعنی "شکل دهی افکار عموم" دارند و نه انتخاب جمعی ما این بوده که ایشان افکارمان را شکل دهند بلکه تنها به دلایلی اتفاقی یا شاید هم بشود گفت کاملا برنامه ریزی شده (چون نباید فراموش کنیم که سایت بالاترین به مدت محدودی به صورت دعوت نامه عضویت می گرفت و این یعنی عده ای از عموم که به جهت آشنایی قبلی با صاحبین سایت بالاترین تبدیل به خواص شده اند) این حق را پیدا کردند که در این سایت به شکل دهی افکار عمومی بپردازند و در ظاهر چنین باشد که این خود ما مردم هستیم که لینکهایی را انتخاب می کنیم یا نظرمان را اعلام می کنیم.
من دیگر برای آینده این سایتها نه نگران اسپم های مزدوران دولتی هستم نه حرکتهای سازماندهی شده بسیجیان، آن چیزی که برای سایتهای پرچمدار دمکراسی از سم بدتر است مدیریت غلط و اینگونه خودبزرگبینی هاست.
من نه با مسئولین این سایت خصومتی دارم نه با اعضای آن، قبل از این که این مقاله را بنویسم این موضوعات را در نامه ای محترمانه برای مسئولین سایت ارسال کردم، پاسخی که پس از گذشت یک هفته از ارسال نامه برایم آمد همین یک خط بود:
لطفا اگر راه حل مشخصی دارید بنویسید.
راه حل که برای شما مشخص است، باید ثبت نام را برای عموم آزاد کنید، ولی در پاسخ به این جمله شما باید بگویم راه حلی برای شما ندارم، راه حل من برای کاربرانیست که همچون من خونشان از این سیاست شما به جوش آمده:
خوشبختانه فضای رقابت در سایتهای اینترنتی باز است و این رقابت به قدری تنگاتنگ است که جایی برای اعمال اینگونه محدودیت ها از طرف مدیران سایت وجود ندارد، با ادامه این روند بدون شک شما با ریزش شدید بینندگان مواجه میشود، من جستجوی زیادی در اینترنت نکردم ولی با یک جستجوی ساده یک جایگزین خوب به جای سایت شما پیدا کردم و اکنون یکی از کاربران سایت دنباله هستم، به نظر بسیار عالی است که هر کسی با هر نوع طرز فکر در این سایت می آید و مطلب خود را وارد می کند، دنباله کاری به این که تو یک اصلاح طلبی یا بسیجی یا سلطنت طلب ... ندارد، در این سایت با وجود این که ارسال لینک کاملا آزاد است، نه با مشکل هکران مزد بگیر مواجه هستیم نه با مشکل لینکهای سازمان یافته، به علاوه این که کیفیت لینکهای ارسال شده به مراتب بهتر از سایت بالاترین می باشد. پیشنهاد من به دیگر دوستان هم این است که یا به این سایت بیایند یا سایت مشابه ای که محدودیتهای بالاترین را نداشته باشد برای بازدید انتخاب کنند. چون ما انسانیم و آزادی حق ماست.
جدیدا هم زمزمه هایی از پولی شدن عضویت در بالاترین شنیده می شود، من هیچ قضاوتی در مورد صحیح یا غلط بودن این خبر نمی کنم چون موارد دیگر دلیل کافی برای خداحافظی کردنم با بالاترین بود و فکر می کنم برای دیگران هم باشد.
ما همچنان سوال می کنیم و سوال می کنیم، تا این که مشتی خاک سرد برای همیشه دهانمان پر کند، اما خدا را!... این چه پاسخ است؟! (هاینریش هاینه)