پیرمرد به جایی اشاره کرد، لبخندی زد و چیز به راننده گفت، صدایش را نشنیدم، اما در دلم چیزی فرو ریخت، چیزی از جنس سکوت، صدایی آرام گوشم زمزمه کرد:«من عاشق بودم، دنیا بدون شما آدمها لطفی نداشت»