رهایی از فریب
|
||
در زوال روزهای تنهایی و غربت آموختم
چطور مکتوم باشم و مستور،
نگو
حتی به صمیمی ترین
که جه اندازه دوستش داری
دوست داشتن هایت را در دلت زمزمه کن
مگذار دنیا خبر دار شود
دنیا زخم خورده ی لبخندهای ماست
دنیا زخم خورده عمق نگاه ماست
بیاموز دل کندن را و دل نبستن را
بیاموز تنها پریدن را و سکوت را
این چشم ها بیچاره می کنند اگر دچارشان شوی
دیگر به بغضهایم اعتباری نیست
من یافتم آن درخت را
که می شود زیر سایه اش نشست
و آرام گریست
من یافتم آن جاده را
که می رسد به انتهای انزوا
به بوی کاهگل و پیه سوز و تنهایی
چه رسواست پیش چشم های من
عاشقی
چه فریب زشتی ست
خواستن ها و نرسیدن ها
رسیدن ها و نخواستن ها
بگذار برای همیشه این نغمه ی غم انگیز در سرم جاری باشد
بگذار برای همیشه نعش کش آرزوهایم باشم
ترس بر ات ندارد ما همه رفتنی هستیم