رهایی از فریب

باد می وزد

باد می وزد
باد می وزد
فردا هم باد خواهد وزید
و اگر هر روز همینطور باد بوزد
چقدر باد خواهد وزید!
روی نیمکت نشسته ایم
من و معشوقه ام
آرزوی صد هزارساله ام
دستش در دستانم است
و من در دستهای او سعادتی نمی یابم
درخت ها تکان می خورند
درخت های خوشحال تکان می خورند
و من در این منظره سعادتی نمی یابم
در دره ی یخ بسته احساسم
هیولای پوچی لم داده
و دهن دره های عمیق می کشد
و بلعیدنم را انتظار می کشد
من سردم است
من سردم است و عروسک عشقم را آتش زده ام
چقدر بد است که عشقم بوی پلاستیک سوخته می دهد
چقدر بد است که همه جا بوی پلاستیک سوخته گرفته
زندگی کجاست؟
درمیان بدن آدمهای خاکستری؟
در دستهای مصنوعی معشوقه های خاکستری؟
یا روی دستگیرهای منتظر نیمکتهای نارنجی؟
می خندد و نگاهم می کند
انتظار می رود که از عشق لبریز شوم
باید دست و پایم را گم کنم و سرخ شوم
ولی من عاشق نیستم
لبخندی متین می زنم و صحبتهایی متین می کنم
- چقدر این منظره زیباست
- بله خیلی زیباست
- چقدر هوا خوبست
- بله خیلی خوبست
- چقدر من پوشالی ام
- بله من هم خیلی پوشالی ام

+ mohammad ; ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۱۸
comment نظرات ()