رهایی از فریب
|
||
وقتی تنها جاده ی پیش رویت راهیست که می دانی مقصداش همان مبداش است،همچون جاده های بی مرز کویری که غریبی را در خود بلعیده است، حتی وظیفه اخلاقی هم نمی تواند مجبورت کند که بار دیگر در این راه قدم بگذاری
زمانی قائل به این عقیده بودم که هیچ پدیده ای تصادفی نیست، مثلا زمانی که پشت تلفن حرفی می زدم و ارتباط تلفنی دچار مشکل می شد این دو پدیده را به هم ربط می دادم و تصور می کردم ممکن است این سخن حرفی بوده که نباید به زبان می آوردم، هرچند که اکنون بر این باور نیستم ولی دلیلی هم برای رد آن ندارم
وجود پدیده تصادفی همواره جزو دغدغه های اصلی من بوده و اساسا در تعریف آن مشکل دارم
پدیده تصادفی چیست؟ آیا غیر از این است که پدیده تصادفی چیزی است که من از علت آن بی خبر ام و از این رو چیزی نسبی است؟
آیا علتها همان چیزهایی هستند که علم پیش روی ما می نهد؟ علمی که پایه های آن بر مبنای استقراست همواره از بیان علتها عاجز است، علم تنها همزمانی پدیده ها را می یابد و بس
خواب دیدم با مشقت بسیار بی آن که ناامید شوم تا دروازه بهشت رفتم، و بدان سرزمین قدم نهادم
آنجا همه سینه ها گشوده بود که درآغوش کشند
همه دهانها به سلام و بوسه آغشته بود
و من در بهشت بودم
با این که میدیدم در بهشتم به آن شک کردم و به جرم این تردید، بهشت از دیدگانم رخت بربست و تا چشم کار می کرد بیابانی برهوت بود
از دور صدای فریاد دوزخیان و فرشتگان عذاب را می شنیدم می دانستم که دیگر نخواهم توانست به دوزخ شک کنم
آرزو کردم کاش دوزخ را زودتر میافتم