رهایی از فریب
|
||
صدای لخ لخ کفشُم
صدای پچ پچ مردم
چه آرام است این اندک زمانِ تا دم مرگُم
شاید این لحظه فرمان رسد که ایست
یا که از بالا ندا آید: اعدام لازم نیست
همه امید ها واهیست
هوا سرد است و سوزش سخت
زمین یخ بسته و لیز است و پایم مشتاق لغزیدن
چگونه تا به پای دار، دوام آرم؟
نگریم، رخ نبازم، فریاد برنارم؟
چه تنهایم، چه رسوایم، چه بی مقدار
چرا بر مرگ من مشتاق گشتید ای مردم بیمار؟
من بیمار می خندد
من هوشیار می گرید
من دیندار می ترسد
از عذاباٌ نار
من اکنون صد من ام در یک تن
بعد از این مردار
دلم لرزان و دستم از پشت آویزان
نگاهی می کنم بر جمع مشتاقان
نگاهم می سُرد بر سیل اشک مادر پیرم
یادم هست روزی را که عاقم کرد و گفت از تو دلگیرم
حرامت باد آن شیرم
اگر مرگم با زجر باشد چه؟
وگر آغش بگیرد چه؟
این حلقه گلویم را می خراشد های
صدا خِرخِرش را! وای
...
این حلقه، که گردن بند محکومین اعدام است
این چشم بند، که خفتنگاه چشمان است
کنون بر چشم و گردنش بستند
چشمانش از این دنیا رخت بربستند