رهایی از فریب
|
||
ما انسانها بیشتر از آن که بر سر حقوق خود با هم اختلاف داشته باشیم، بر سر وظایفمان با هم در جنگیم.
شناخت ما از وظایفمان تعیین کننده حقوقی است که برای خود در نظر گرفته ایم
وظایف ما یعنی عرف، شرع و اخلاقی که می شناسیم و خود را به آنها پایبند می دانیم در بسیاری موارد بدون این که بدانیم به وظایفی اخلاقی پایبندیم، وظایفی که شاید نتایجشان چندان باب طبع همنوعانمان نباشند و ما را در تضاد با محیط اجتماعی اطرافمان قرار دهد، وظایفی که شاید (اگر نگویم همواره) جایگاهی عقلانی در ذهنمان ندارند و بدون هیچ منطقی تنها پذیرفته شده اند، این اشتباه معمولی است که وقتی واژه اخلاق به کار می رود در تصور ما چیزی مطلوب شکل می گیرد، اخلاقی که من به آن پایبندم ممکن است کاملا خودخواهانه باشد ولی باز یک اخلاق است، ممکن است در ذهن من این وظیفه حک شده باشد که باید کاری کنم که همه از من اطاعت کنند، و بدون این که بدانم چون سربازی وظیفه شناس تمام عمرم را در این راه خدمت کنم.
اکنون مثالی آشنا تر می زنم که کم و بیش هم در خودمان و هم در دیگران با این عقیده اخلاقی مواجه شده ایم، ممکن است من در تمام عمرم با این عقیده بزرگ شده باشم که وظیفه من است، رسالتی خدایی و پیامبر گونه بر دوش من است که انسانهای اطرافم را تغییر دهم پس حق دارم که آنها را با روشی که خودم صلاح می دانم وادار به تغییر کنم. بی شک اگر بار آن وظیفه بر دوشم سنگینی نمی کرد این حق را نیز به خود نمی دیدم که چنین در جنگ با دنیای اجتماعی اطرافم قرار بگیرم. این که تا چه حد تصور من از درست و نادرست بودن موضوعی صحیح است که اکنون قصد اصلاح فرد دیگری را در مورد آن موضوع دارم (در اینجا اشاره ای به آن کرده ام) و این که تا چه حد روش من در وادار کردن فردی به اصلاح شدن شیوه درستی بوده موضوعاتی نیست که بخواهم به آنها بپردازم فقط این موضوع را در نظر بگیرید که همین که من این حق را بر خود دیده ام که کس دیگری را وادار به تغییر کنم برخواسته از وظیفه پیامبرواری ایست که برای خودم در نظر گرفته ام