رهایی از فریب

بهشت مومنان

خواب دیدم با مشقت بسیار بی آن که ناامید شوم تا دروازه بهشت رفتم، و بدان سرزمین قدم نهادم

 آنجا همه سینه ها گشوده بود که درآغوش کشند

همه دهانها به سلام و بوسه آغشته بود

و من در بهشت بودم

با این که میدیدم در بهشتم به آن شک کردم و به جرم این تردید، بهشت از دیدگانم رخت بربست و تا چشم کار می کرد بیابانی برهوت بود 

از دور صدای فریاد دوزخیان و فرشتگان عذاب را می شنیدم می دانستم که دیگر نخواهم توانست به دوزخ شک کنم

آرزو کردم کاش دوزخ را زودتر میافتم

+ mohammad ; ۸:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱
comment نظرات ()