رهایی از فریب
|
||
خواب دیدم با مشقت بسیار بی آن که ناامید شوم تا دروازه بهشت رفتم، و بدان سرزمین قدم نهادم
آنجا همه سینه ها گشوده بود که درآغوش کشند
همه دهانها به سلام و بوسه آغشته بود
و من در بهشت بودم
با این که میدیدم در بهشتم به آن شک کردم و به جرم این تردید، بهشت از دیدگانم رخت بربست و تا چشم کار می کرد بیابانی برهوت بود
از دور صدای فریاد دوزخیان و فرشتگان عذاب را می شنیدم می دانستم که دیگر نخواهم توانست به دوزخ شک کنم
آرزو کردم کاش دوزخ را زودتر میافتم