رهایی از فریب
|
||
هرجا که رو می کنم
لا ای به وسعت همه عالم می بینم
و همه ی عالم را نمی اندیشم
آخر می دانی، نیندیشیدن هم کاریست
همانطور که نپرستیدن
و اینگونه نیست می شوم
بوی الرحمان می آید
این روزها مرگ چه نزدیک آمده
نفسش به گوشم می خورد
دوستش دارم
او که می آید یاد می گیرم
چگونه من هم به درجا زدن ساعت ام اعتماد کنم