رهایی از فریب

عریان

روزی جا می مانم

همچون مسافری غریب

در ایستگاهی متروک

پیش رویم قطاریست که هرگز نمی ایستد

و مردمی خوشحال

با دستهایی که بی دلیل تکان می خورند

برای بدرقه کنندگانی که هرگز نبوده اند

و من همچون کودکی عریان

دردهایم را پیش چشمهایشان زجه خواهم زد

چشمهایی که نیستند، هرگز         نبوده اند

صدایم می لرزد بی آنکه کلامی بگویم

و تو از چشمهایم همه چیز را خواهی فهمید

"از چه می ترسی؟"

هیچ

بعد از این دیگر هیچ

"از چه می گریزی؟"

من سالهاست از ترس این عریانی از خود گریخته ام

همچون کودکی جا مانده در ایستگاهی متروک

اکنون سراپا عریانم

 

+ mohammad ; ۸:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٢٥
comment نظرات ()

آرمان رهایی

برای ملّتی که شریفترین مردمانش را در زندان انداخته اند و به آنها به بدترین شکل شکنجه و توهین شده

برای ملّتی که هر بار خواسته روی آزادی را ببیند با باطوم و چاقو و رگبار از آنها پذیرایی شده

برای ملّتی که هر چه داشته را چپاول کرده و می کنند

زمانی می رسد که اتفاقی بزرگ رخ می دهد

زمانی می رسد که همه افراد این ملّت خودشان را یکی می بیند

جفایی را که بر ملّتشان رفته و می رود را با عمق جانشان احساس می کنند

ظلم بر همسایه رفته را ظلمی می بینند که بر خودشان می شود

در آن زمان دیگر نمی توان با ایجاد وحشت و سرکوب،جلوی خشم این ملّت را گرفت

آنان که جهنم خدا را  برای پا ک ترین مردمانش روی زمین به پا کرده اند، این روز را به زودی خواهند دید.

براستی که این دژخیمان چه خوب فهمیده بودند، برای هر اتحادی دشمنی واحد احتیاج است و چه غافل مانده اند از زمانی که این دشمن واحد خودشان باشند.

+ mohammad ; ۱:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٦
comment نظرات ()