رهایی از فریب

بدون عنوان ترین

دیوار کاذب را کنار میزنم و میبینم که من هم در خانه ام یک سینمای خانگی دارم
با صدها صندلی خاک گرفته که بی پرده تماشایم می کنند
به کفش هایم چسب زده اند و نمی دانم چرا عجله دارم
عجله ای موهوم که نمی گذارد دعوت هیچ دوستی را به قلیان کشیدن رد کنم
چندان طول نمی کشد که بفهمم چشم بر همزدنی فاصله است تا آخرین امتحان
و نگاه خیره به کف مستراح که بفهمم حتی اگر هیچ چیز از درس احتمالات بلد نباشم   
این احتمال به قوت خودش باقی است که همه اش را خواب دیده باشم

+ mohammad ; ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٢٩
comment نظرات ()

گمشده

بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ
باورم ناید که عاقل گشته ام
گوییا او مرده در من کاین چنین
خسته و خاموش و باطل گشته ام
هر دم از آیینه می پرسم ملول
چیستم دیگر بچشمت چیستم ؟
لیک در آینه می بینم که وای
سایه ای هم زانچه بودم و نیستم
همچو آن رقاصه هندو بناز
پای میکوبم ولی بر گور خویش
وه که با صد حسرت این ویرانه را
روشنی بخشیده ام از نور خویش
ره نمیجویم بسوی شهر روز
بیگمان در قعر گوری خفته ام
گوهری دارم ولی آن را ز بیم
در دل مردابها بنهفته ام
می روم ... اما نمیپرسم ز خویش
ره کجا ... ؟ منزل کجا ...؟ مقصود چیست ؟
بوسه می بخشم ولی خود غافلم
کاین دل دیوانه را معبود کیست
او چو در من مرد نا گه هر چه بود
در نگاهم حالتی دیگر گرفت
گوییا شب با دو دست سرد خویش
روح بی تاب مرا در بر گرفت
آه ... آری ... این منم ... اما چه سود
او که در من بود دیگر نیست نیست
می خروشم زیر لب دیوانه وار
او که در من بود آخر کیست کیست ؟

فروغ فرخزاد

+ mohammad ; ٢:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۱۸
comment نظرات ()

شاید که ز مشاطه نرنجیم که زشتیم

خرما نتوان خوردن ازین خار که کشتیم       دیبا نتوان کردن ازین پشم که رشتیم
بر حرف معاصی خط عذری نکشیدیم       پهلوی کبائر حسناتی ننوشتیم
ما کشته‌ی نفسیم و بس آوخ که برآید       از ما به قیامت که چرا نفس نکشتیم
افسوس برین عمر گرانمایه که بگذشت       ما از سر تقصیر و خطا درنگذشتیم
دنیا که درو مرد خدا گل نسرشتست       نامرد که ماییم چرا چرا دل بسرشتیم
ایشان چو ملخ در پس زانوی ریاضت       ما مور میان بسته دوان بر در و دشتیم
پیری و جوانی پی هم چون شب و روزند       ما شب شد و روز آمد و بیدار نگشتیم
واماندگی اندر پس دیوار طبیعت       حیفست دریغا که در صلح بهشتیم
چون مرغ برین کنگره تا کی بتوان خواند       یک روز نگه کن که برین کنگره خشتیم
ما را عجب ار پشت و پناهی بود آن روز       کامروز کسی را نه پناهیم و نه پشتیم
کر خواجه شفاعت نکند روز قیامت       شاید که ز مشاطه نرنجیم که زشتیم
باشد که عنایت برسد ورنه مپندار       با این عمل دوزخیان کاهل بهشتیم
سعدی مگر از خرمن اقبال بزرگان       یک خوشه ببخشند که ما تخم نکشتیم
+ mohammad ; ۸:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۳
comment نظرات ()

من از دوستت دارم

 

از تو سخن از به آرامی

از تو سخن از به تو گفتن

از تو سخن از به آزادی

وقتی سخن از تو می گویم

از عاشق از عارفانه می گویم

از دوستت دارم

از خواهم داشت

از فکر عبور در به تنهایی

من با گذر از دل تو می کردم

من با سفر سیاه چشم تو زیباست

خواهم زیست

من با به تمنای تو خواهم ماند

من با سخن از تو

خواهم خواند

ما خاطره از شبانه می گیریم

ما خاطره از گریختن در یاد

از لذت ارمغان در پنهان

ما خاطره ایم از به نجواها

من دوست دارم از تو بگویم را

ای جلوه ی از به آرامی

من دوست دارم از تو شنیدن را

تو لذت نادر شنیدن باش

تو از به شباهت از به زیبایی

بر دیده تشنه ام تو دیدن باش

 

یدالله رویایی

+ mohammad ; ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۳
comment نظرات ()

بن بست

تو صدای نفس خاطره های عبثی

خس خسِ سینه ی مسلولِ درِ این قفسی

من همه دین و دلم

بر سر کوچه ی توحید تو بود

که به بن بست رسید

+ mohammad ; ٦:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۱٥
comment نظرات ()

کجاست محتسبی که حساب او پاک است؟

کجاست محتسبی که حساب او پاک است؟
کجاست باده ی بی غش که شیره ی تاک است؟

از آبروی رفته مترسان ام ای ساقی
بیار باده که بینی دلم چه بی باک است

+ mohammad ; ٩:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۱٢
comment نظرات ()

سایه وار

منم که نشئه و مستم به چشم یار هنوز

منم که دیده نبستم از آن خمار هنوز

تو دامنت به ناز کشی از من و گویی رو

منم که ساقدوشِ تو هستم ، "سایه" وار هنوز

سماع

+ mohammad ; ۱:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۸
comment نظرات ()

دل داغدار تو

می پرسم ات چگونه خوش است روزگارِ تو
بی تابیِ من است نَئنویِ قرار تو؟

آیا شود که باز گشایی در کلام
تا باز خوان ام ات آواز در مرغزارِ تو؟

گویی که باز طمع خام بسته ای، "سایه"!
از رویِ خوش "سحر" چیست انتظارِ تو؟

 

+ mohammad ; ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۸
comment نظرات ()

معشوقه ام بمان

اگر رفیق نمی شوی معشوقه ام بمان      همان پری صفت و پری چهره ام بمان
تو در خیال من همچون هزار بُت بودی       بگذار این تیشه و بُتِ همیشه ام بمان

 

+ mohammad ; ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٦
comment نظرات ()

عشق چیست؟

تپش گرم خونی تازه
که سینه ام را سخت می سوزاند
صدای قدمهای آهسته ات
بر کوچه باغ باران زده آشنایی مان
که چرت بلبلان شیدایی را پاره می کرد
نگاه سرد و آن چشمان یخ بسته ات
به چشمان همیشه منتظرم
که خوب بیچاره ام می کرد
عشق چیست؟
جنونی تازه، که رنگهای مات را دوباره رنگ کنم
تا رسیدن به دنیای زنده ها
که بنویسم و بنویسم و نخوانی و هرگز نخوانی

+ mohammad ; ٦:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٢۸
comment نظرات ()

باد می وزد

باد می وزد
باد می وزد
فردا هم باد خواهد وزید
و اگر هر روز همینطور باد بوزد
چقدر باد خواهد وزید!
روی نیمکت نشسته ایم
من و معشوقه ام
آرزوی صد هزارساله ام
دستش در دستانم است
و من در دستهای او سعادتی نمی یابم
درخت ها تکان می خورند
درخت های خوشحال تکان می خورند
و من در این منظره سعادتی نمی یابم
در دره ی یخ بسته احساسم
هیولای پوچی لم داده
و دهن دره های عمیق می کشد
و بلعیدنم را انتظار می کشد
من سردم است
من سردم است و عروسک عشقم را آتش زده ام
چقدر بد است که عشقم بوی پلاستیک سوخته می دهد
چقدر بد است که همه جا بوی پلاستیک سوخته گرفته
زندگی کجاست؟
درمیان بدن آدمهای خاکستری؟
در دستهای مصنوعی معشوقه های خاکستری؟
یا روی دستگیرهای منتظر نیمکتهای نارنجی؟
می خندد و نگاهم می کند
انتظار می رود که از عشق لبریز شوم
باید دست و پایم را گم کنم و سرخ شوم
ولی من عاشق نیستم
لبخندی متین می زنم و صحبتهایی متین می کنم
- چقدر این منظره زیباست
- بله خیلی زیباست
- چقدر هوا خوبست
- بله خیلی خوبست
- چقدر من پوشالی ام
- بله من هم خیلی پوشالی ام

+ mohammad ; ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۱۸
comment نظرات ()

اعدامی

صدای لخ لخ کفشُم

صدای پچ پچ مردم

چه آرام است این اندک زمانِ تا دم مرگُم

شاید این لحظه فرمان رسد که ایست

یا که از بالا ندا آید: اعدام لازم نیست

                     همه امید ها واهیست

هوا سرد است و سوزش سخت
زمین یخ بسته و لیز است و پایم مشتاق لغزیدن

چگونه تا به پای دار، دوام آرم؟

نگریم، رخ نبازم، فریاد برنارم؟

چه  تنهایم، چه رسوایم، چه بی مقدار

چرا بر مرگ من مشتاق گشتید ای مردم بیمار؟

من بیمار می خندد

من هوشیار می گرید

من دیندار می ترسد

از عذاباٌ نار

من اکنون صد من ام در یک تن

بعد از این مردار

دلم لرزان و دستم از پشت آویزان

نگاهی می کنم بر جمع مشتاقان

نگاهم  می سُرد بر سیل اشک مادر پیرم

یادم هست روزی را که عاقم کرد و گفت از تو دلگیرم

        حرامت باد آن شیرم

اگر مرگم با زجر باشد چه؟

وگر آغش بگیرد چه؟

این حلقه گلویم را می خراشد های

صدا خِرخِرش را! وای

...

این حلقه، که گردن بند محکومین اعدام است

این چشم بند، که خفتنگاه چشمان است

کنون بر چشم و گردنش بستند

چشمانش از این دنیا رخت بربستند

+ mohammad ; ۱:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٦
comment نظرات ()