رهایی از فریب
|
||
در زوال روزهای تنهایی و غربت آموختم
چطور مکتوم باشم و مستور،
نگو
حتی به صمیمی ترین
که جه اندازه دوستش داری
دوست داشتن هایت را در دلت زمزمه کن
مگذار دنیا خبر دار شود
دنیا زخم خورده ی لبخندهای ماست
دنیا زخم خورده عمق نگاه ماست
بیاموز دل کندن را و دل نبستن را
بیاموز تنها پریدن را و سکوت را
این چشم ها بیچاره می کنند اگر دچارشان شوی
دیگر به بغضهایم اعتباری نیست
من یافتم آن درخت را
که می شود زیر سایه اش نشست
و آرام گریست
من یافتم آن جاده را
که می رسد به انتهای انزوا
به بوی کاهگل و پیه سوز و تنهایی
چه رسواست پیش چشم های من
عاشقی
چه فریب زشتی ست
خواستن ها و نرسیدن ها
رسیدن ها و نخواستن ها
بگذار برای همیشه این نغمه ی غم انگیز در سرم جاری باشد
بگذار برای همیشه نعش کش آرزوهایم باشم
ترس بر ات ندارد ما همه رفتنی هستیم
در این دالان تاریک و بی انتها
زنها هنوز فکر آینه اند
و مردها هنوز با تیشه
خود را جار می زنند
دیوارها
هرقدر هم بلند باشند
اسیرت نمی کنند،
ما پرواز را آموخته ایم
بیا تا دور دست ترین قله ها پرواز کنیم
و دل انگیز ترین آواز را سر دهیم
من،
رویایی دارم،
به رنگ راز آلود ترین غروب
و طعم عجیب ترین سکوت
شوق بودن با تو
از من آدمی ساخته که غروبها را می فهمد
و تنهایی درختها را احساس می کند
شوق بودن با تو
هر روز ویرانم می کند
تو هم می دانی، عاقبت چگونه خواهم سوخت
در آتشی که گرما بخش زندگی توست
آخرین آواز را سر می دهم:
به دیوارها دل مبند
دیوارها
هر قدر هم بلند باشند
سایه شان را با ما قسمت نمی کنند.
ما تا فراز ابرها قد کشیده ایم
روزی جا می مانم
همچون مسافری غریب
در ایستگاهی متروک
پیش رویم قطاریست که هرگز نمی ایستد
و مردمی خوشحال
با دستهایی که بی دلیل تکان می خورند
برای بدرقه کنندگانی که هرگز نبوده اند
و من همچون کودکی عریان
دردهایم را پیش چشمهایشان زجه خواهم زد
چشمهایی که نیستند، هرگز نبوده اند
صدایم می لرزد بی آنکه کلامی بگویم
و تو از چشمهایم همه چیز را خواهی فهمید
"از چه می ترسی؟"
هیچ
بعد از این دیگر هیچ
"از چه می گریزی؟"
من سالهاست از ترس این عریانی از خود گریخته ام
همچون کودکی جا مانده در ایستگاهی متروک
اکنون سراپا عریانم
می خواهی برایت بگویم از کدام راه
و فریاد بر آورم که بپرهیز از کدام چاه؟
من در میان این خاک ریشه کردم
و با سیمهای خار دار دست برادری داده ام
صبح را با صدای شوم کلاغی آغاز می کنم
که بر جنازه برادرم جشن گرفته است
و شب را با ناله های جغدی به پایان می برم
که خبر روزهایی زشت تر را فریاد می کشد
نه من را یارای پاسخ گفتن است
نه تو را توان شنیدن
اگر هنوز نفس برایت باقیست، بگریز
بگریز از این هوای مسموم و این خاک مدفون
اگر به دشت های آفت زده همسایه رسیدی
سلام ام را به ملخهای پیرِ پاییزی برسان
بگو در اینجا درختی ست نه چندان سبز
که می خواهد تمام شود
اگر تو هم اینجا می ماندی
اگر تاب و می آوردی و
بی دغدغه به تماشای حضور سبز خزه هایی می نشستی که در برکه تنهاییمان نقش می بستند.
اکنون من مردابی نبودم که از غورباقه هایش زره چشم می گیرد
ابرها، ابرها
ابرهای سپید پاره پاره جدا شدن از خدا
ابرهای در به در ماندن بر دو راهی تبخیر یا تقطیر
کی می رسند آن تیرگی های نابِ پیش از باریدنتان
آنجا وطن شما نیست اگر چه چون تن یار سپید و نرم و دوست داشتنیست
آنجا وطن شما نیست اگر چه چون رویا بلند و دور و دست نیافتنیست
لبهای پر ترک این کویر پاسخی بر تردیدهایتان نیست؟
تا کی دوام می آورید آن ارتفاع پست را؟!
خورشتِ چمنهای سبز زمین فوتبال
طعم گسِ غربت در وطن
گزارشگر می گفت:
"این زمین از کیفیت خوبی برخوردار است"
این زمین از همیشه سرخ تر است.
این زمین پر از مردار است.
"۶ دقیقه وقت اضافی برای بازی"
۶ دقیقه وقت اضافی تا خداحافظی
۶ دقیقه وقت تا بمب ریزی
این بازی داورش کجا رفته؟
همه ی وضوهای نگرفته ام باطل می شه و
بی اختیار شیشکی می بندم به ریش همه علمای آفتابه به دست
تا آیتی باشه برای تو که وقتی گوشیم خاموشه
از من اصول دین نپرسی
شاید تو موال به کاری مهمی مشغولم
آخه این روزها دلم خیلی درد می کنه و قار قور
قورباغه اش زده زیر آواز و واسه همه خوش سلیقه ها
شعر نو می خونه با نه فعل
پاهام گنده بود مثل بچه فیل
حالا که بزرگ شدم پاهم گنده تر هم شده
تا بهتر از هر چیز دیگه ای تو گل فرو بره و وا بمونه
کاش مثل مگس بودم با اون پاهای ظریف و نازکش
روی هر کپه گهی که دلش خواست می شینه و هر گهی دلش خواست می خوره
بلند که شد با یه تفمالی پاکه پاکه
اما من چی؟
من که دلم نمیاد یه مورچه رم لقد کنم، این پاهای گنده به چه کارم می آد؟
گاهی فکر می کنم اگه سم داشتم بهتر نبود؟
ادای خرو در آوردن آسون تره به خدا!
ببین! سم هم نمی خوای!
ار ار هم نمی خواد بکنی
بار هم نمی خواد به دوش بکشی
اصلا ادا هم نمی خواد در بیاری
همینطوری ذاتا خر خری
فقط گله ات رو پیدا می کنی
بعد دو نعل دو نعل می تازی تا بهشون برسی
ممکنه اول پس ات بزننو خر حسابت نکنن
یا دستت بندازن و باهات شوخی خرکی بکنن
ولی به باغ یونجه و علف اش می ارزه
فکرشو بکن
تا چشم کار می کنه یونجه
تا چشم کار می کنه علف سبز بهاری
تا دلت بخواد جفتک می ندازی
هر چقدر بخوای می خوری و تاپاله حواله زمین می کنی و خودتو بالا می کشی
بعد می گذره
تا یک صبح بهاری که خیلی هم شنگولی
وقتی نسیم بیداری قصدکهاشو به رقص انداخته
یکیشون به پره دماغت گیر می کنه و عطسه ات می گیره
ولی تو مست گلهای دور گردنتی و داری تند تند یونجه های حماقتو نشخوار که نه
این یونجه که نوشخوار نمی خواد می بلعی
چشمت به دوردستها خیره شده، ولی پوزه گندات نمی زاره جلوتر از دماغتو ببینی
فکر می کنی خیلی حالیته، مردونگی خونت هم از چشات زده بیرون
یهو چشمت به یکی خر تر از خودت می افته و عاشق اش می شی
خر کیف می شی و صدای ار ارت گوش همه رفیقاتو پاره می کنه
بعد جفت گیری می کنین و کره هایی خر تر از خودتون پس می ندازین و زندگی شیرین تر هم میشه
تنها که باشی چی؟
فکرش رو کردی؟
یا باید از بی یونجگی بمیری
یا یکی از اون خرها که به خیال خودش یونجه خوری رو ترک کرده و
پسر عمو های خپلش رو به سیخ می کشه
میاد و تا می تونه ازت کار می کشه
آخر شب ام یه یونجه بخور نمیر میندازه جلوت
که نای جون کندن فردات رو هم نداشته باشی
بخدا تنهایی سخته کار من و شما نیست
هر جا که رو می کنم
به آسمان آبیِ بیکران
به پرکرانگی کوچه ها و مردمان
"لا" ای به وسعت همه عالم می بینم
گویی دست خطاطی از ازل
این واژه را بر همه چیز و همه کس
حک کرده تا جز تو را نبینم و نه ببینم
دنیا به چشم من چون ابر محو می شود
از هوش می روم و نیست می شوم
مادرم با کاسه ای آب بالای سرم نشسته و نگاهم می کند
باران دستی اش به صورتم می خورد و ریز ریز می شود
صدای خنده های کودکی میخکوب شده بر دیوار
انگار زنده ام هنوز
بوی الرحمان می آید
این روزها مرگ چه نزدیک آمده
نفسهای گرم اش به گوشم می خورد
نفسهای نم دار معشوقه ای عریان
که از پشت در آغوشم گرفته
می خواهد با بوسه ای جاودان
این هم آغوشی را پایان دهد
او که می آید
به در جا زدن ساعت دیواریمان هم اعتماد می کند
چه برسد به دروغهای شیرین جدّم بودا
که انگار هنوز زیر درخت انجیر نشسته و با خودش زمزمه می کند:
"راهی آری راهی هست
تا عشق تا حضور
کافیست که بودن ات را حس کنی"
(سپید بالا بازنویسی شده سپیدی با همین نام بود که قبلا نوشته بودم)
عشق که باشد
کتری سوت سوتی خانه هم فرزانه ایست
بی خوابی های چشم مخمور تو را می فهمد
(طرح بالا هم بازنویسی یکی از طرحهای قبلی ام هست)
قله ها همیشه هدف های اشتباهی هستند
کلی جان می کنی و به بالایشان می رسی
حالا باید برگردی پایین
پدر جان
سیب بیچاره را اینطور گاز نزن
تقصیر او چیست که پسرت عاقل بشو نیست
------------------------------------------------
وقتی من دیوانه شدم
پدرم از من دیوانه تر بود
این را فقط من می فهمیدم
------------------------------------------------
می خواهم از میان لشکر افکار پای تا سر هیچم بگریزم
و در سایه سارِ خنکِ درخت تنکِ لحظه های بودن بنشینم
و دوباره طعم سخن گفتن با خواهرم سکوت را بچشم
یادت که نرفته؟
«ما همه سلولهایی هستیم که از سرطانی شدن می ترسیم»
------------------------------------------------
در سینه ام قورباغه ای جا خوش کرده
هر بار که می خواهم فریاد بزنم
با غور غور مسخره ای نفسم را می بلعد
------------------------------------------------
دیشب فرشتگان عذاب به سراغم آمده بودند و نوید بهشت می دادند
یک هفته بیشتر دوام می آوردم خدا را هم می دیدم
------------------------------------------------
بر روی این کره خاکی
گله هایی دو پا زندگی می کنند
که خودشان را آدم،
دستاویز ترسهایشان را خدا
و توهم مشترکشان را واقعیت می نامند
۱۰ هزار بار، ۱۰ هزاربار
۱۰ هزار بار تو را خواندن و جواب نشنیدن
من کودن بودم
نامه ام را نخوانده مچاله کردی و انداختی در جوب و دماغت را گرفتی و رفتی
من ماندم و یک مشت خاطرات هزار بار جویده که هر بار مرورشان می کنم بوی پلاستیک سوخته بلند می شود
هنوز هم
هر بار که سفره دلم را پیشت پهن می کنم
بوی پلاستیک سوخته بلند می شود و تو دماغت را می گیری و راهت را کج میکنی و می روی
خانم به خدا عشق همه آدمکها همین بو را می دهد
عشق تو هم!
کی می فهمی؟
تخمه مغزدار نیستم که از شکستنم لذت ببری
پوکم پوک!
"کجا بودی؟"
خانم اجازه! "باز خواب مونده!"
هار هار هار زهرمار!
هار تر از همیشه این بار
"گفتم کجا بودی؟!"
خانم برف اومده بود زمین لیز بود
خانم غلط کردیم
خانم نزن
احمق نزن
برف آمده بود نزن
نفهم نزن
می شکند
دستم؟ نه! خط کش
و همیشه چندتایی از هارترینهاشان آن جلو بودند که یکی نشکن اش را تقدیمش کنند
من همیشه دیر می کردم
هنوز هم
یادت هست دو سال تمام دیر کردم و وقتی به تو گفتم که جای برادر کوچک ات بودم
افتادم و کیفم روی زمین ولو شد و همه جای بوی نان سنگک و پنیر گرفت
غار غار غار کلاغ بود که می خندید به شومی بخت من
مادرم می گفت نان و پنیر سالم ترین غذاست
البته کتلت هم سالم بود، فقط هفته ای یک بار
و من با این همه چیز های سالم نمی دانم چرا همیشه استینهایم دماغی بود
هنوز هم
مادرم من را گذاشت در کلاس و از پشت شیشه مه گرفته برایم دست تکان داد و رفت
من ماندم و این 12 سال پوچ که باید طی می شد
از همان موقع بود که فهمیدم همه چیز تکرار است
10 بار بابا
100 بار انار
1000 بار مدرسه رفتن و برگشتن
10000 بار تو را خواندن و جواب نشنیدن
من کودن بودم و دیگران قهرمانهای تکرار
هنوز هم!
"پلوتو؟!"
خانم اجازه ما بگیم؟!
"عطارد، زهره، زمین، مریخ، مشتری،زحل، اورانوس، نپتون"
و پلوتو که هنوز در کتاب درسی نیامده بود و من به خاطرش باز باید چوب می خوردم
از همان روزها بود که زمین بی دلیل گرد شد و دور خورشید چرخید و چرخید و چرخید..
"آفرین!"
"مشقها روی میز"
از خانم معلم هیچ خاطره ی خوشی ندارم
از تو هم
"شما جای برادر کوچکم هستید
من کار دارم، لطفا مزاحم نشوید"
خانم تو رو خدا
خانم نرو
خانم...
#
۱۰ هزار بار، ۱۰ هزاربار
۱۰ هزار بار تو را خواندن و جواب نشنیدن
من کودن بودم
نامه ام را نخوانده مچاله کردی و انداختی در جوب، راهت را کج کردی و رفتی
من ماندم و یک مشت خاطرات هزار بار جویده شده که هر بار مرورشان می کنم بوی پلاستیک سوخته بلند می شود
هنوز هم
هر بار که سفره دلم را پیشت پهن می کنم، بوی پلاستیک سوخته بلند می شود و تو دماغت را می گیری و راهت را کج میکنی و می روی
خانم به خدا عشق همه آدمکها همین بو را می دهد
کی می فهمی؟
تخمه مغزدار نیستم که از شکستنم لذت ببری
پوکم پوک!