رهایی از فریب
|
||
بشر لحظه هایی را تجربه می کند که مملو از اشتیاق برای وصال کسی یا چیزیست، اشتیاق برای وصالی که در این دنیا هرگز رخ نخواهد داد، روح انسان این را به خوبی می داند و به یاد می آورد که چرا در اینجا اسیر گشته و اینقدر دور است از آن خواستنی ترین آرزویش، وقتی این کشش و جذبه در او قوی میشود، در میابد که در چه آزمون سختی گرفتار آمده، در اینجا سه مسیر پیش رویش است،می تواند چشم بر هر آنچه معنا دار است ببندد و سر در آغل دنیا فرو برد و نپرسد که چیست این آتش ذوقی که در دلش زبانه می کشد؟، یا می تواند چشم بر هر آنچه در دنیاست ببندد و با خود فریبی (که گونه ای پیشرفته از دگر فریبیست) بر این خیال خام باشد که برای رسیدن به آن خواستنی ترین از هر آنچه در دنیاست چشم پوشیده در حالی که در دلش هر روز به دنیا حریص تر می شود و در منیّت اش گرفتار تر یا می تواند قدم در مسیری بگذارد که در آن هر چند در آتش شوق معشوق می خواهد جان از بدنش جدا شود هر چه ساقی به پیمانه اش ریخت می نوشد و گونه اش را رنگین میکند و مدعی زهد و تقوای خیالی نیست چون که می داند چه ادعای بیهوده ایست
دلم می خواست زیباترین شعر جهان را می سرودم سرودی با شوکتی بی همانند شعری که هیچکس را توان بازگفتنش نباشد دلم می خواست از تو میگفتم از تو که شاهبانوی جوان سالی های من بودی. دلم می خواست تنها تو را می سرودم تنها تو را ای آرزوی محال.
ابراهیم منصفی
محمد رسول الله (ص): «... اذا بکی الیتیم وقعت دموعه فی کفَّ الرَّحمن و یقول تعالی: من ابکی هذا الیتیم الذی واریت والده فی التّراب من اسکته فله الجنَّه.»
... هرگاه کودک یتیمی گریه کند اشکهای او در کف پر مهر و محبّت خداوند رحمان می ریزد و خدای تعالی می فرماید: چه کسی این یتیمی که پدرش را از دست داده (و اکنون زیر خاک آرمیده) به گریه درآورده است؟ هر کس او را آرام کند بهشت از آن اوست (:پاداش او بهشت است).
___________________________________________________________
گاهی خدا یک احتیاج می شود
احتیاج به موجودی که چاره ای جز پرستش اش ندارم
برای ملّتی که شریفترین مردمانش را در زندان انداخته اند و به آنها به بدترین شکل شکنجه و توهین شده
برای ملّتی که هر بار خواسته روی آزادی را ببیند با باطوم و چاقو و رگبار از آنها پذیرایی شده
برای ملّتی که هر چه داشته را چپاول کرده و می کنند
زمانی می رسد که اتفاقی بزرگ رخ می دهد
زمانی می رسد که همه افراد این ملّت خودشان را یکی می بیند
جفایی را که بر ملّتشان رفته و می رود را با عمق جانشان احساس می کنند
ظلم بر همسایه رفته را ظلمی می بینند که بر خودشان می شود
در آن زمان دیگر نمی توان با ایجاد وحشت و سرکوب،جلوی خشم این ملّت را گرفت
آنان که جهنم خدا را برای پا ک ترین مردمانش روی زمین به پا کرده اند، این روز را به زودی خواهند دید.
براستی که این دژخیمان چه خوب فهمیده بودند، برای هر اتحادی دشمنی واحد احتیاج است و چه غافل مانده اند از زمانی که این دشمن واحد خودشان باشند.
عشق چیست؟
پوزه بندی برای زیاده خواهی های ذاتی ات
خودخواهی سرخورده ات
که با ناله ای درد ناک در گوشت می خواند:
"بهتر از این گیرت نخواهد آمد"
عشق چیست؟
گیر افتادن در سرنوشت محتومی که هیچ چیزش در اختیارت نیست
نه حسی که در تو ایجاد می شود
نه احساسی که در او ایجاد نمی شود
چاله ای که گاهی محتاج اش می شوی
چشمها چشمها چشمها
چشمهای تو همه را دیوانه کرده
تو عجب آهوی هرزه ای هستی
به هر گرگ بی سرو پایی چشمک می زنی
عشق عجب چیز مسخره ایست
یکی را می بینی و عاشق اش می شوی
حالا او می تواند دهنت را سرویس کند و از این بابت هر دوتان خرسند باشید
۱۰ هزار بار، ۱۰ هزاربار
۱۰ هزار بار تو را خواندن و جواب نشنیدن
من کودن بودم
نامه ام را نخوانده مچاله کردی و انداختی در جوب و دماغت را گرفتی و رفتی
من ماندم و یک مشت خاطرات هزار بار جویده که هر بار مرورشان می کنم بوی پلاستیک سوخته بلند می شود
هنوز هم
هر بار که سفره دلم را پیشت پهن می کنم
بوی پلاستیک سوخته بلند می شود و تو دماغت را می گیری و راهت را کج میکنی و می روی
خانم به خدا عشق همه آدمکها همین بو را می دهد
عشق تو هم!
کی می فهمی؟
تخمه مغزدار نیستم که از شکستنم لذت ببری
پوکم پوک!
"کجا بودی؟"
خانم اجازه! "باز خواب مونده!"
هار هار هار زهرمار!
هار تر از همیشه این بار
"گفتم کجا بودی؟!"
خانم برف اومده بود زمین لیز بود
خانم غلط کردیم
خانم نزن
احمق نزن
برف آمده بود نزن
نفهم نزن
می شکند
دستم؟ نه! خط کش
و همیشه چندتایی از هارترینهاشان آن جلو بودند که یکی نشکن اش را تقدیمش کنند
من همیشه دیر می کردم
هنوز هم
یادت هست دو سال تمام دیر کردم و وقتی به تو گفتم که جای برادر کوچک ات بودم
افتادم و کیفم روی زمین ولو شد و همه جای بوی نان سنگک و پنیر گرفت
غار غار غار کلاغ بود که می خندید به شومی بخت من
مادرم می گفت نان و پنیر سالم ترین غذاست
البته کتلت هم سالم بود، فقط هفته ای یک بار
و من با این همه چیز های سالم نمی دانم چرا همیشه استینهایم دماغی بود
هنوز هم
مادرم من را گذاشت در کلاس و از پشت شیشه مه گرفته برایم دست تکان داد و رفت
من ماندم و این 12 سال پوچ که باید طی می شد
از همان موقع بود که فهمیدم همه چیز تکرار است
10 بار بابا
100 بار انار
1000 بار مدرسه رفتن و برگشتن
10000 بار تو را خواندن و جواب نشنیدن
من کودن بودم و دیگران قهرمانهای تکرار
هنوز هم!
"پلوتو؟!"
خانم اجازه ما بگیم؟!
"عطارد، زهره، زمین، مریخ، مشتری،زحل، اورانوس، نپتون"
و پلوتو که هنوز در کتاب درسی نیامده بود و من به خاطرش باز باید چوب می خوردم
از همان روزها بود که زمین بی دلیل گرد شد و دور خورشید چرخید و چرخید و چرخید..
"آفرین!"
"مشقها روی میز"
از خانم معلم هیچ خاطره ی خوشی ندارم
از تو هم
"شما جای برادر کوچکم هستید
من کار دارم، لطفا مزاحم نشوید"
خانم تو رو خدا
خانم نرو
خانم...
#
۱۰ هزار بار، ۱۰ هزاربار
۱۰ هزار بار تو را خواندن و جواب نشنیدن
من کودن بودم
نامه ام را نخوانده مچاله کردی و انداختی در جوب، راهت را کج کردی و رفتی
من ماندم و یک مشت خاطرات هزار بار جویده شده که هر بار مرورشان می کنم بوی پلاستیک سوخته بلند می شود
هنوز هم
هر بار که سفره دلم را پیشت پهن می کنم، بوی پلاستیک سوخته بلند می شود و تو دماغت را می گیری و راهت را کج میکنی و می روی
خانم به خدا عشق همه آدمکها همین بو را می دهد
کی می فهمی؟
تخمه مغزدار نیستم که از شکستنم لذت ببری
پوکم پوک!
تو صدای نفس خاطره های عبثی
خس خسِ سینه ی مسلولِ درِ این قفسی
من همه دین و دلم
بر سر کوچه ی توحید تو بود
که به بن بست رسید
منم که نشئه و مستم به چشم یار هنوز
منم که دیده نبستم از آن خمار هنوز
تو دامنت به ناز کشی از من و گویی رو
منم که ساقدوشِ تو هستم ، "سایه" وار هنوز

می پرسم ات چگونه خوش است روزگارِ تو آیا شود که باز گشایی در کلام گویی که باز طمع خام بسته ای، "سایه"!
بی تابیِ من است نَئنویِ قرار تو؟
تا باز خوان ام ات آواز در مرغزارِ تو؟
از رویِ خوش "سحر" چیست انتظارِ تو؟
اگر رفیق نمی شوی معشوقه ام بمان همان پری صفت و پری چهره ام بمان
تو در خیال من همچون هزار بُت بودی بگذار این تیشه و بُتِ همیشه ام بمان
تپش گرم خونی تازه
که سینه ام را سخت می سوزاند
صدای قدمهای آهسته ات
بر کوچه باغ باران زده آشنایی مان
که چرت بلبلان شیدایی را پاره می کرد
نگاه سرد و آن چشمان یخ بسته ات
به چشمان همیشه منتظرم
که خوب بیچاره ام می کرد
عشق چیست؟
جنونی تازه، که رنگهای مات را دوباره رنگ کنم
تا رسیدن به دنیای زنده ها
که بنویسم و بنویسم و نخوانی و هرگز نخوانی