بغضم را در گلو
اشکم را در زیر پلکها
و خودم را در زیر نقابم دفن می کنم
و آنها بی خبرند و نمی دانند
تا اینکه تو می آیی
تو که خوب می دانی چه پوشالی و سزاوار سوختنم
هر بار که تمام می شوم
تو نشئه سوزاندنی
و من مست سوختن