رهایی از فریب
|
||
عشق چیست؟
پوزه بندی برای زیاده خواهی های ذاتی ات
خودخواهی سرخورده ات
که با ناله ای درد ناک در گوشت می خواند:
"بهتر از این گیرت نخواهد آمد"
عشق چیست؟
گیر افتادن در سرنوشت محتومی که هیچ چیزش در اختیارت نیست
نه حسی که در تو ایجاد می شود
نه احساسی که در او ایجاد نمی شود
چاله ای که گاهی محتاج اش می شوی
پاهام گنده بود مثل بچه فیل
حالا که بزرگ شدم پاهم گنده تر هم شده
تا بهتر از هر چیز دیگه ای تو گل فرو بره و وا بمونه
کاش مثل مگس بودم با اون پاهای ظریف و نازکش
روی هر کپه گهی که دلش خواست می شینه و هر گهی دلش خواست می خوره
بلند که شد با یه تفمالی پاکه پاکه
اما من چی؟
من که دلم نمیاد یه مورچه رم لقد کنم، این پاهای گنده به چه کارم می آد؟
گاهی فکر می کنم اگه سم داشتم بهتر نبود؟
ادای خرو در آوردن آسون تره به خدا!
ببین! سم هم نمی خوای!
ار ار هم نمی خواد بکنی
بار هم نمی خواد به دوش بکشی
اصلا ادا هم نمی خواد در بیاری
همینطوری ذاتا خر خری
فقط گله ات رو پیدا می کنی
بعد دو نعل دو نعل می تازی تا بهشون برسی
ممکنه اول پس ات بزننو خر حسابت نکنن
یا دستت بندازن و باهات شوخی خرکی بکنن
ولی به باغ یونجه و علف اش می ارزه
فکرشو بکن
تا چشم کار می کنه یونجه
تا چشم کار می کنه علف سبز بهاری
تا دلت بخواد جفتک می ندازی
هر چقدر بخوای می خوری و تاپاله حواله زمین می کنی و خودتو بالا می کشی
بعد می گذره
تا یک صبح بهاری که خیلی هم شنگولی
وقتی نسیم بیداری قصدکهاشو به رقص انداخته
یکیشون به پره دماغت گیر می کنه و عطسه ات می گیره
ولی تو مست گلهای دور گردنتی و داری تند تند یونجه های حماقتو نشخوار که نه
این یونجه که نوشخوار نمی خواد می بلعی
چشمت به دوردستها خیره شده، ولی پوزه گندات نمی زاره جلوتر از دماغتو ببینی
فکر می کنی خیلی حالیته، مردونگی خونت هم از چشات زده بیرون
یهو چشمت به یکی خر تر از خودت می افته و عاشق اش می شی
خر کیف می شی و صدای ار ارت گوش همه رفیقاتو پاره می کنه
بعد جفت گیری می کنین و کره هایی خر تر از خودتون پس می ندازین و زندگی شیرین تر هم میشه
تنها که باشی چی؟
فکرش رو کردی؟
یا باید از بی یونجگی بمیری
یا یکی از اون خرها که به خیال خودش یونجه خوری رو ترک کرده و
پسر عمو های خپلش رو به سیخ می کشه
میاد و تا می تونه ازت کار می کشه
آخر شب ام یه یونجه بخور نمیر میندازه جلوت
که نای جون کندن فردات رو هم نداشته باشی
بخدا تنهایی سخته کار من و شما نیست
۱۰ هزار بار، ۱۰ هزاربار
۱۰ هزار بار تو را خواندن و جواب نشنیدن
من کودن بودم
نامه ام را نخوانده مچاله کردی و انداختی در جوب و دماغت را گرفتی و رفتی
من ماندم و یک مشت خاطرات هزار بار جویده که هر بار مرورشان می کنم بوی پلاستیک سوخته بلند می شود
هنوز هم
هر بار که سفره دلم را پیشت پهن می کنم
بوی پلاستیک سوخته بلند می شود و تو دماغت را می گیری و راهت را کج میکنی و می روی
خانم به خدا عشق همه آدمکها همین بو را می دهد
عشق تو هم!
کی می فهمی؟
تخمه مغزدار نیستم که از شکستنم لذت ببری
پوکم پوک!
باد می وزد
باد می وزد
فردا هم باد خواهد وزید
و اگر هر روز همینطور باد بوزد
چقدر باد خواهد وزید!
روی نیمکت نشسته ایم
من و معشوقه ام
آرزوی صد هزارساله ام
دستش در دستانم است
و من در دستهای او سعادتی نمی یابم
درخت ها تکان می خورند
درخت های خوشحال تکان می خورند
و من در این منظره سعادتی نمی یابم
در دره ی یخ بسته احساسم
هیولای پوچی لم داده
و دهن دره های عمیق می کشد
و بلعیدنم را انتظار می کشد
من سردم است
من سردم است و عروسک عشقم را آتش زده ام
چقدر بد است که عشقم بوی پلاستیک سوخته می دهد
چقدر بد است که همه جا بوی پلاستیک سوخته گرفته
زندگی کجاست؟
درمیان بدن آدمهای خاکستری؟
در دستهای مصنوعی معشوقه های خاکستری؟
یا روی دستگیرهای منتظر نیمکتهای نارنجی؟
می خندد و نگاهم می کند
انتظار می رود که از عشق لبریز شوم
باید دست و پایم را گم کنم و سرخ شوم
ولی من عاشق نیستم
لبخندی متین می زنم و صحبتهایی متین می کنم
- چقدر این منظره زیباست
- بله خیلی زیباست
- چقدر هوا خوبست
- بله خیلی خوبست
- چقدر من پوشالی ام
- بله من هم خیلی پوشالی ام