رسيدن

می خوام حرفی رو بزنم<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

تا دلت بخواد آخوند و ملا و کشیش و فیلسوف و روانشناس داریم

همشون هم تا دلت بخواد حرف برای گفتن دارن

من مثل اونها نمی خوام زیاد وقتت رو بگیرم

از موضعی که من یافتم بیا تا برایت بگویم هم حرفی برای گفتن ندارم

می دونم عادت به خوندن و گوش کردن نداری اگه این کار رو هم بکنی از روی بی کاری و با کراهت انجام می دی، می دونم خیلی مشغولی، کار های زیادی داری که باید انجام بدی و سرت فوق العاده شلوغه. انگیزت رو از این که اوومدی به این بلاگ سر بزنی نمی دونم فقط ازت  خواهش می کنم همه اوون انگیزه هات رو برای چند دقیقه بریز دور و تا آخر این مطلب رو بخون. این مطلبی نیست که قرار باشه بخونی لذت ببری یا براش به به چه چه کنی ولی مطلبی هست که ارزش داره 5 دقیقه از وقتت رو فقط به خوندن اوون اختصاص بدی

فقط دو سه تا سوال هست که خیلی وقته تو ذهن من وول می خوره می خوام ببینم می تونیم با هم حلش کنیم؟

قرار نیست من جواب رو به شما بگم یا شما به من

بعد برای یابنده جواب کف بزنیم و بعد پاشیم بریم به کار هامون برسیم

آخه اینجوری سوال حل نمی شه. پذیرفتن جواب این سوال ها پذیرفتن عقلی نیست که بخوای دو دو تا چهار تا کنی بگی خب حل شد آره جوابش این می شه

مسئله 60 – 70 سال زندگی که من یا تو قراره داشته باشیم. این 60 – 70 سال کل مهلتی هست که برای زندگی کردن داریم. بعدش نیستیم زیر خاکیم. تموم می شیم می ره پی کارش. (فعلا بحث بهشت جهنم رو کاری نداریم)

ما تو این چند سال عمر مون داریم چی کار می کنیم؟

می خوای بگی خیلی کار ها

می دونم خیلی کارها ولی جهت کلی این کارها چیه؟

چیزهایی هست که آدم دوست داره بهشون برسه

مثلا من دوست دارم یه خونه، یه ماشین، یه همسر خوب داشته باشم

مهندس کامپیوتر باشم که در آمد خوبی داره و به کارش مسلطه

بدن ورزیده و چهره زیبایی داشته باشم

ولی خب چرا؟

خواهشا همون جواب تکراری  که همه همین جوریند ما هم باید باشیم رو ندید که دوباره بپرسم چرا؟

غیر اینه که می خوایم لذت ببریم؟ یا رنج نکشیم؟

غیر اینه که هر کاری می کنیم یا برای فرار از رنجه یا کسب لذت؟ جز این دوتا انگیزه ای سراغ دارید؟

حتی در معنوی ترین حالتش هم همینه

شما دوست دارید از نظر معنوی رشد داشته باشید، قلب پاکی داشته باشید و به خدا نزدیکتر باشید چون آدم پست و رزلی بودن زننده ، چندش آور و رنج آوره

در عوض وقتی از لحاظ معنوی پر باشی احساس آرامش روحی می کنی و این حالت لذت بخشه

اصلا راجع به چیزی صحبت کنیم که امروزه خیلی معموله (خودم هم تجربش کردم)

پسری عاشق دختری می شه

تمام زندگیش می شه بودن با اون دختر

تا به اون نرسه بی تابه

هیچ چیز شادش نمی کنه هیچ چیز الا وصال اون دختر

تنها چیزی که می خواد اینه که بتونه خوشبختش کنه ولی این که خودش خوشبختش کنه مهمه نه خوشبختی طرف

اینو دیگه لازم نیست بگم که عشق بازی برای عاشق، شیرین ترین لذت دنیاست

پس عشق هم لذته

نمی خوام بگم لذت بده یا خوبه

فقط می خوام یک سری تقدس ها رو از روی بعضی چیز ها بردارم

می دونید آخه تا وقتی کاری مقدس باشه نمی شه در موردش فکر کرد باید انجامش داد چون درسته

منظورم از تقدس مسجد و کلیسا و دین نیست که این روزا لگد مال کردنشون شده تقدس

همه ما آدما خشکه مذهبیم، همه به چیزهایی چسبیدیم و با اونها زندگیمون معنا پیدا کرده، با اوونها معنا پیدا کردیم.

مگه غیر اینه که وقتی کاری می کنیم برای اینه که فکر می کنیم درسته که می کنیم؟

من جراح قلبم. به اوونهایی که وقتش رسیده که برن زیر خاک چند سالی وقت زندگی کردن می دم پس برای آدمها مفیدم پس شادم

من معمارم، ساختمون می سازم تا مردم برن توش زندگی کنند پس مفیدم، پس شادم

دارم از عقده ها حرف می زنم

عقده رسیدن، وصال، کسی شدن، چیزی شدن

لابد می خوای بگی

 اگه این انگیزه ها نباشن همه چی پوچ می شه!یعنی همه دست از کاراشون بکشن که آدم عقده ای نباشن؟

نه عزیز من حرفم این نیست، این کار هم باز از عقده ی عقده ای نبودن نشئت می گیره

از این کلمه عقده استفاده کردم چون کلمه برانگیزاننده ای هست می تونستم از کلمه دیگه ای استفاده کنم ولی حقیقتش ما آدمها تشنه صفتیم، تمام زندگیمان شده کسب اوصاف خوب و زدودن اوصاف بد. حالا یه وصف بد از ما که بشه بر انگیخته می شیم در تکاپو می افتیم که از خودمون پاکش کنیم یا سریعا جواب طرف را می دهیم که یک وقت شخصیت مبارکمان زیر سوال نرفته باشد یا خودمان را می زنیم به بی تفاوتی یا در بهترین حالت برایمان سوال می شود نکند این وصف را دارم؟؟

در هر صورت این چیزیست که عقیده ی منه همه ما آدما (به جز بعضی نوادر) عقده ای هستیم

حالا ببینیم چه اشکالی داره که ما عقده ای باشیم، و با عقده هامون به یه جاهایی هم برسیم؟

این عقده ها از چی نشئت می گیره و اصلا مفهوم کلمه عقده چیه که تو این متن ازش استفاده شده؟

منظور از عقده این هست که من با همه فکرهایی که در ذهنم هست و اعمالی که از من سر می زند و کارهایی که کرده ام و می توانم بکنم و چیزهایی که دارم و متعلق به من هست از این بدنم گرفته تا خونه و ماشین و علم و دانشم و خلاصه مطلب همه اون چیزی که هستم و در جواب سوال کیستی؟ پاسخ می دهم من اینهایم، از وضعیت موجود خودم ناراضیم، این شرایطی که پیش آمده را نمی پذیرم و دوست ندارم در این حالت بمانم، حالت دیگری در نظرم هست که در آن حالت خود را عمیقا شاد  می بینم.

لذت آن حالت که در نظرم هست وصف ناپذیره پس تلاش می کنم که به اون حالت برسم.

من شادیم را تنها در همان حالت تعریف شده می بینم چون در خیالاتم با آن حالت آشنا ام و بار ها در خیال لمسش کرده ام و حال می خواهم در واقعیت هم آن خیال تکرار شود

بار ها و بار ها تکرار شود تا من در آن شادی خیالی غرق شوم

حالا دو حالت وجود دارد (در اصل یک حالت بیشتر وجود ندارد)

یا به آن حالتی که برایم تعریف شده بود می رسم یا شکست می خورم و آن حالت برایم دست نیافتنی می شود اگر برسم چه اتفای می افتد؟ شاد می شوم؟

این شادی همان شادیست که بی تابش بودم؟

آیا تا آخر عمرم شاد خواهم بود چون در این حالتم؟

این رو باید از عاشق های به معشوق رسیده پرسید. نه آنها راستش رو نمی گن باید از خودمون بپرسیم

وقتی چیزی رو که در طلبش بودیم، کسب کردیم

بعد آن که کسب اش کردیم چه می کنیم؟

آیا در آن حالت شاد می مانیم؟ یا باز حالت دیگری در ذهنمان می سازیم و شادیهامان را در آن حالت تعریف می کنیم و در جستجوی کسب آن حالت ها به راه می افتیم؟

نمی خوام از کتابهای که خواندی جوابش را پیدا کنی عین طوطی تکرار کنی که "باید در جستجوی پنیر تازه بود"

جواب این سوال را خودت بده!

اینه مفهوم زندگی؟ دویدن به دنبال پنیر و کسبشان و انباشته کردن خاطره لذت خوردنشان در ذهن؟

تو که شادیت منوط به کسب فلان حالت هاست، به فرض محال اگر همه آن حالت ها براورده شود شاد می مانی؟ یا باز آن حالتها کسلت می کنند و لذتهایشان برایت پوچ می شوند؟

باز خیالی می سازی و در طلب کسبش می افتی؟

این که آن لذت ها پوچند یا نه را کاری ندارم

آیا برای تو پوچ می شوند یا نه؟

"وقتی به آن حالت ها نمی رسی" را در پست بعدی می نویسم

 

 

/ 8 نظر / 2 بازدید
Homa dokht

برا اين پستت ميشه کلی حرف زدا... اما تو همه اين حرفات من يکی که شک ندارم... همه ما آدما دنبال کسب لذتيم... وقتيم همون پرورده ذهنمون بر آورده ميشه مدت خيلی کمی خيلی کم باهاش شاديم و از اونجايی که بينهايت طلبيم باز دنبال يه لذت... شادی و صفت ديگه... همه اينا شايد مال اينه که اهدافمون حلاصه شدن تو ماديات... حتی اونايی که ادمای مذهبی هستن... اينو فقط الان نوشتم... باز می خوام بخونم... مطمئنم بازم حرفم مياد... فعلا

nobody

به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم، بهار توبه‌شکن مي‌رسد، چه چاره کنم؟ بسيار از بازقلم‌گيري‌ات خوشحالم. طي مدت کوتاهي که نوشته‌هايت را مي‌خوانده‌ام، از دقت‌نظر و طبع روان و قلم خوشت لذت برده‌ام. بنويس محمد جان که خوب مي‌نويسي. سرت سبز و دلت خوش باد، جاويد.

nobody

وقتی متن نوشته‌ات را خواندم، بی‌اختيار ابياتی از مولانا بخاطرم می‌آمد. "تشنهء صفت بودن" ی که عنوان کرده‌اي، بلای فراگيری‌ست که گمان می‌کنم کمتر کسی به آن گرفتار نباشد و اين سخن در گوش پيچيد که خويش را خالی کن از اوصاف خود تا ببينی چهر پاک صاف خود آنجا که نوشته‌ای انسانها در اين مهلت زندگی‌شان واقعاْ چکار می‌کنند، آيا واقعاْ فکر مي‌کنی چه تعداد از انسانها بنشينند و با خود لحظه‌ای خلوت درونی کنند و فکر کنند اصلاْ اين همه فعاليت‌ها و مشغوليت‌های روزانه‌شان در پی چيست؟ چکار دارند می‌کنند؟ کار و زندگی واقعی را کسی دارد که پيرو اصالت و حقيقت انسانی‌اش است، کسی که فقط بر اساس فطرت زیبای درونی پیش می رود، نه فردی که زندگی‌اش را در خاک‌بازی و گل‌بازی "خود" سپری می‌کند کار آن دارد که حق را شد مريد بهر کار او ز هر کاری بريد ديگران چون کودکان اين روز چند دائماْ در خاک بازی می‌کنند

امین

سلام . خوبی؟ مبارک و اينا. درباره اين پستت ترجيح ميدم چيزی ننويسم. چون ميشه يه انشا. سايت مصفا رو هم نبستن. تو آدرسش رو غلط داده بودی. آدرس درست اينه: http://www.mossaffa.com.

صبا

سلام.عيدتون مبارککککککککککککککک.ببخشيد الان نمی تونم بخونم و نظر بدم.خونه که رفتم و خوندم بازم ميام.

صبا

سلام.داشتم رد می شدم گفتم حالا که اومدم کامنت هم بزارم.بعدا که متنتو خوندم بازم سر می زنم.

جواد

ممد لوکال نظرت راجع به خودکشی چیه ؟ موافقی ملت واسه رهائی از خاک بازی (به قو عمو بادی) دسه جمعی برن بالای برج میلاد و خودشونو پرت کنن پایین . و خلاص . با با بی خیال مگه مولوی نمیگه دوست دارد یار این آشفتگی / کوشش بیهوده به از خفتگی. حالا خودمونیم با حال تو خودت هم با نوشتن این چیزا دنبال یه شکلی از لذت طلبی نیسی!؟

محمد

جوات، اولا نوبادي نگفت بريد خودکشي کنيد. گفت برگرديد به حقيقت (کار آن دارد که حق را شد مريد...) اون هم نه با مردن جسم. بلکه با مردن بر هويت‌فکري يا همون نفس. اگه مردن بر نفس را ميخواي بفهمي يعني چي برو کتابهاي مصفا و کريشنامورتي رو بخون. دوما پيشنهاد خودکشي تو از روي برج ميلا عملي نيس، عزيز دل برادر. چون به اين سادگيا نميذارن بري اون بالا اون هم با اين همه جمعيت که تو ميخاي ببري. سوما تو که باز از مولوي نقل ميکني! مگه نگفتي همه حرفات از خودته؟! فدا.