لا

هر جا که رو می کنم
به آسمان آبیِ بیکران

به پرکرانگی کوچه ها و مردمان
"
لا" ای به وسعت همه عالم می بینم
گویی دست خطاطی از ازل
این واژه را بر همه چیز و همه کس
حک کرده تا جز تو را نبینم و نه ببینم
دنیا به چشم من چون ابر محو می شود
از هوش می روم و نیست می شوم
مادرم با کاسه ای آب بالای سرم نشسته و نگاهم می کند
باران دستی اش به صورتم می خورد و ریز ریز می شود
صدای خنده های کودکی میخکوب شده بر دیوار
انگار زنده ام هنوز
بوی الرحمان می آید
این روزها مرگ چه نزدیک آمده
نفسهای گرم اش به گوشم می خورد
نفسهای نم دار معشوقه ای عریان
که از پشت در آغوشم گرفته 
می خواهد با بوسه ای جاودان
این هم آغوشی را پایان دهد
او که می آید
به در جا زدن ساعت دیواریمان هم اعتماد می کند
چه برسد به دروغهای شیرین جدّم بودا
که انگار هنوز زیر درخت انجیر نشسته و با خودش زمزمه می کند:
"
راهی آری راهی هست
تا عشق تا حضور
کافیست که بودن ات را حس کنی"


(سپید بالا بازنویسی شده سپیدی با همین نام بود که قبلا نوشته بودم)

/ 1 نظر / 7 بازدید