یادگاری از جنون

پدر جان

سیب بیچاره را اینطور گاز نزن

تقصیر او چیست که پسرت عاقل بشو نیست

------------------------------------------------

وقتی من دیوانه شدم

پدرم از من دیوانه تر بود

این را فقط من می فهمیدم

------------------------------------------------

می خواهم از میان لشکر افکار پای تا سر هیچم بگریزم 

و در سایه سارِ خنکِ درخت تنکِ لحظه های بودن بنشینم

و دوباره طعم سخن گفتن با خواهرم سکوت را بچشم

یادت که نرفته؟ 

«ما همه سلولهایی هستیم که از سرطانی شدن می ترسیم»

------------------------------------------------

در سینه ام قورباغه ای جا خوش کرده

هر بار که می خواهم فریاد بزنم

با غور غور مسخره ای نفسم را می بلعد

------------------------------------------------

دیشب فرشتگان عذاب به سراغم آمده بودند و نوید بهشت می دادند

یک هفته بیشتر دوام می آوردم خدا را هم می دیدم

------------------------------------------------

بر روی این کره خاکی

گله هایی دو پا زندگی می کنند

که خودشان را آدم،

دستاویز ترسهایشان را خدا

و توهم مشترکشان را واقعیت می نامند

/ 2 نظر / 17 بازدید
مهران

در خور تحسین بود اگر بهتر میفهمیدم

mohammad

سلام مهران جان به جز چند تایی که مفاهیم مجازی نیز دارند بقیه فقط تجربه هایی پر رنگ و واقعی بودند که مربوط به دوره ای خاص از زندگی ام بود (این موضوع در مورد آنها که مفهوم مجازی نیز دارند هم صادق است) حقیقت این است که ذهن قدرت فوق العاده ای دارد این تجربیات کاملا حقیقی بود و صرفا تخیلات من نبود ذهن من در دوره ای خاص در حال تغییر دنیای اطرافم بود و من قدرت مهار این نیروی افسار گسیخته را نداشتم. دوره ای که الان خودم هم دوران جنون اش می نامم