خاطره

چشمهایش تا انتها گشوده بود

همچون دهانش

از بستری که بر آن آرمیده بود، آشفته پریده بود

همچون موهایش

یکسره فریاد می کشید و خیره خیره نگاهم می کرد

گفتم مبادا قبض روح شود یا شوم

پا پس کشیدم و دوباره در زدم

می گفت، تو را هیولا دیدم

/ 1 نظر / 14 بازدید