تر هم هست!

در ردیف جلو صندلی سمت چپ من خانم مسنی نشسته بود که مدام به عقب برمی گشت و از خاطراتش تعریف می کرد، داشتم کلافه می شدم، با هر کلمه چند قطره از تف اش به اطراف پخش می شد که به طور تصادفی پشنگ می شد به صورت من یا مسافر صندلی جلویی ام، گاهی هم به صورت مسعود که در سمت راست من نشسته بود، من حسرت یک لحظه نشستن در جای مسعود را داشتم، در آنجا هم می شد منظره های بیرون را بهتر تماشا کرد،  هم مجبور به تحمل تف ها و خاطرات ترش و شیرین و صورت شیر برنجی پیرزن نبودم، گویا نظر مسعود کاملا با من متفاوت بود چون با دقت نظر خاصی به صورت پیرزن خیره شده بود و مشتاقانه حرفهایش را گوش می داد، یک بار که پیرزن امان داد، مسعود پرسید "تر هم هست؟" من متوجه نشدم که با من بود یا با پیرزن، به نظر می رسید پیرزن اصلا نفهمید که مسعود چیزی گفته چون توجهی نکرد و به پرتاب تف و خاطره بر سر و صورت ما ادامه داد، بار دومی که پیرزن امان داد مسعود بلند تر پرسید "تر هم هست؟" این بار من متوجه شدم که مسعود با پیرزن بوده پیرزن هم متوجه شده بود ولی طوری وانمود کرد که انگار نشنیده و دوباره به سخنانش ادامه داد. خیلی خلقم تنگ شده بود، هم از دست پیرزن هم از دست مسعود بیشتر از دست مسعود، مطمئن بودم اگر مسعود کمتر اشتیاق نشان می داد پیرزن دست از سر ما بر می داشت، مخاطب اصلی اش مسعود بود، البته گاهی هم با دست به زانوی من می زد و می پرسید "گوش می دی پسرم؟" من هم با حالت غم زده ای به منظور تایید سر تکان می دادم، موقعیت خیس و وخیمی بود که گرفتارش شده بودم، سعی کردم فکرم را به چیز دیگری مشعول کنم، مشغول تفسیر جمله پرسشیِ "تر هم هست؟" شده بودم، مسعود عادت داشت جملات نصفه نیمه اش را لفافه پیچ کند حرفهایی که میزد معمولا چند برداشت مختلف داشت که خیلی هایش را خودش هم نمی دانست، من اول به ذهنم رسید که منظورش خاطرات حاج خانم است که "تر هم هست" یعنی خیلی تف دارد و تر هم هست، ولی نمی توانست حدسم درست باشد چون این چیزی بود که باید در گوش من می گفت آن هم نه به صورت پرسشی، در خیالاتم غوطه ور شده بودم داشتم از جهنمی که در آن بودم، نجات پیدا می کردم که ناگهان مسعود فریاد زد:"تر هم هست؟" می خواستم محکم با کف دستم بکوبم پس گردنش که مرد حسابی درست حرف بزن ببینم چه مرگت شده، جلوی خودم را گرفتم اما پیرزن جلوی خودش را نگرفت و در حالی که تف هایش به صورتم می پاشید با خشونت عجیبی که اصلا از یک پیرزن شیربرنجی انتظار نمی رفت فریاد زد:"چی؟ چی تر هم هست؟" و نگاه متعجب من و مسعود وادارش کرد با آن ته لهجه رشتی آزار دهنده ای که قبلا هم گاه و بیگاه از میان تف ها و خاطرات و بوی سییر دهانش از زبانش بیرون می لغزید همراه با مهربانی موذیانه ای بیفزاید "پسرم ....؟" یعنی در کل بگوید "چی؟ چی تر هم هست پسرم؟"مسعود به دو جعبه دست پیرزن اشاره کرد و گفت: "شیرینی را می گم شیرینی تر هم توش هست؟ اگر هست و اگر ممکنه یک تکه کوچیک از اون رو به من بدید، خیلی هوس کردم"

/ 1 نظر / 7 بازدید
من

دوست عزیز خیلی قشنگ مینویسید من یک بیسواد عاشق نوشتن هستم چیزهایی هم نوشتم ولی دلم میخوادیکصاحب قلم نظر بدهد وراهنماییم کند نمیدانم ازکی کمک بخوام