یک روز بیدار می شویم

«یک روز بیدار می شویم ( توی یک گفتگوی خیلی عادی ، یا توی رختخواب با کیف نئشه گی یک خواب عمیق شبانه ، یا روی صندلی با فکری سر گردان در هزار جا ، یا پشت فرمان ماشین تو یک راه بندان ) و می بینیم که نمی خواهیم فکرمان هیچ جا برود ، نمی خواهیم فکر کنیم به چیزهای نیامده و آمده و کارهای نکرده و کرده و هر آنچه که پیش یا بعد از آن قرار است اتفاق بیافتد . و اصلأ نمی خواهیم فکری وجود داشته باشد تا یادمان بیاید که هنوز هستیم و هنوز خیلی کارها می شود کرد . می فهمیم دیگر پائین تر از این ، تحمل ناپذیر تر از این ، ممکن نیست .

 

بعضی مان یک مرتبه بیدار می شویم ، بعضی آهسته ، و بعضی هیچوقت ، اما اگر بیدار شویم ، دیگر فکر و نظر دیگران هیچ تأثیری در حال مان ندارد . این که وقتی ما را می بینند چشمان شان برق بزند یا برعکس ، پره های دماغ شان با نفرت باز و بسته شود ، هیچ اهمیتی ندارد.

 مهم فقط این است که خودمان جلو آینه که می ایستیم چه ببینم . اگر نتوانم جلو آینه بایستم و به خودمان نگاه کنیم ، یا اگر نتوانیم با خیال هامان بازی کنیم ، نتوانیم و نخواهیم که به هیچ چیز و هیچ کس فکر کنیم ، چه کار می کنیم ؟ شاید همین کارهایی که معشوق من کرد ، یا من دارم می کنم »

سمت تاریک کلمات --- حسین سناپور

/ 1 نظر / 13 بازدید
یک دوست

hi its really fantastic come in my house [گل][گل][گل]